X
تبلیغات
چهل سالگی من
حاشیه های روز مادر......
من روز مادر رو دوست داشتم از همون قدیم قدیما . وقتی پولای قلکمونو جمع می کردیم می سپردیم به خواهر بزرگه . اونم می رفت خیابون بایه بلوز مارک دنیس یا روسری کشمیر یا کفش پاشنه بلند یا کیف ورنی برمی گشت . تو اتاق تهی با عجله کادو می کردیم و می دادیم به مامان . اون موقع روز مادر تو آذر ماه بود اگه اشتباه نکنم 25 ام. اون موقع روز زن نبود . عنوان روز زن رو دوس ندارم . دست خودم نیست . ولی روز مادر رو خیییییلی. در هر صورت روزتون مبارک

 

فقط مامانا ادامه مطلب رو بخوونن



ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/02/01 ] [ 16:18 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
روزی بدون عذاب وجدان ..........

بعد از عید تیریپ خانمای مرفه بی درد برداشته بودم تا این حد که دخترک که به مدرسه می رفت . آروم می خزیدم زیر لحافو تا ساعت 9 لالا. از جاییکه تقریبا مال این حرفا نیستم و میزان ... خونم بالاس طول روز عجیب عذاب وجدان داشتم که داری ول می گردی هان . در راستای عذاب وجدان خواب بعد از ساعت 7/30صبح . امروز طبق قرار با خواهر یوگایی رفتیم پیاده روی من پیشنهاد دادم بریم پارک بانوان و همسفر پذیرفت . راهی پارک شدیم . خانما دسته دسته مث بچه مدرسه ایها روونه پارک بودن . داخل پارک شروع کردیم به پیاده روی تند . آقا ! از روبرومون  انواع و اقسام جثه ها البته بیشتر فربه مشغول دویدن وکالری سوزوندن بودن . قیافه بعضیا به قدری جدی بود که انگار داشتن برا بازیای جام جهانی خودشونو آماده می کردن . مورد داشتیم طرف سر راه پنج تا بربری خریده بود آورده بود  همینطور که می رفت یه تیکه نون می خورد خلاصه در این پیاده روی صبحگاهی رفیق گرمابه و گلستانمو دیدم اینقد دلمون حرفای خاله زنکی می خواست ولی جاش نبود چون آهنگ تند ایروبیک از بلندگو پخش شد و خانها چون پرندگان سبکبال به طرف مرکز پارک رفتن و کمرا رفت رو قر. خلاصه خانما رو با آهنگ ایروبیک گذاشتیم و از پارک بیرون آومدیم سرکوچه از خواهرم جدا شدم رفتم نون خریدم اومدم خونه ساعت چند بود ؟ 9 . دخترخانمی صبحانه رو خورده بود خودم تنهایی خوردم و در آشپزخانه مشغول شدم تا ساعت 11 آشپزخونه مث دسته گل شده بود . ظرف شیر رو زدم زیر بغل و راهی شدم  و تو راه دوباره خواهر یوگایی رو دیدم . دعای حدیث کسا نذر داشتیم تویه جلسه قرآن مامانم .شیرمال کم اومده بود داشت می رفت بگیره . مث دهقان فداکار گفتم بسپار به من . تا برسم شیرینی فروشی بلوار اونم با کفش پاشنه تق تقی رسما نشستم به عرق . (کاری که تو پیاده روی تند میسر نشده بود) . شیرینی رو سریع گرفتم . دوباره باسرعت بردم رسوندم به خواهرم تو جلسه . برگشتنی رفتم ظرف شیرمو از خونه مامانم بیارم ( مگه چیه ؟ خوو ما همه مون یه کپه شدیم تو محله. خونه هامون به فاصله دقیقه اس با هم . آخه تز بابامونه اینه : همه باهم در کنارهم  ) نشستم به گپ زدن با سحرجونی تا تقریبا یه ساعت . ینی از کله ملت گذاشته بودیم کار اساسی . بخصوص والدین محترم . بعد ظرف شیر رو برداشتم رفتم شیر خریدم بعدم خونه. تا نهار رو آماده کنم دو ساعت طول کشید . همهشم سرپا . جاتون خالی کوفته قلقلی با چاشنی عصاره سماق .

پای سفره همه خیلی چه چه و به به کردن ولی خودم تقریبا نفهمیدم چی خوردم از بس خسته بودم . کلا یه اخلاقیم که دارم خیلی دوس ندارم وقتم به آشپزی بگذره (ضمن اینکه غذای سالم شعار تو آشپزخونه امه . موادغذایی باید تازه باشه سالم باشه )غذاهایی که خیلی کار می برن اشتهامو می گیرن . کنار سفره ولو شدم . بچه ها با هم گفتن فری کاسه رو بده بذارم زیر سرم .(داستان فری کاسه رو بده در ادامه مطلب )

آقا ساعت 4/30 بیدار شدم . گلاب به روتون اول سرویس بهداشتیو تمیز کردم بعد رفتم دوش گرفتم چای دارچین خوردم آشپزخونه رو سامون دادم و ماشینو با دو فرمون از پارکینگ کشیدم بیرون ( قبلا با ده تا فرمون بود تو پارکینگ با شیب 60 درجه ) تا مانتومو از خیاطی بگیرم

در خیاطی :

 خیاط : جای کمربند اینجا خوبه ؟

من : نه خیلی بالاا بیارین پایینتر . اینجا

خیاط : نه همونجا که گفتم خوبه . تو نمیدونی من خودم می دونم

من : آقا اگه نظر منو می پرسی پس این حرفت چیه .

خیاط : من کار خودمو بلدم . درش بیار فردا بیا ببر

 فردا کمربند در جای اصلیش خواهد بود آیا ؟

بگذریم . از اونجا رفتیم چن جای دیگه کار انجام دادیم تا ساعت 9 . احساس کردم دارم غش می کنم از گرسنگی آخه من اصلا عادت خوردن عصرونه رو ندارم مگه اینکه مهمون باشم یا مهمون داشته باشم و در این صورت شام تعطیل می شه . گاز ماشینو گرفتم به طرف جوجه کبابی . البته بال کباب . وقتی به خونه رسیدم همسر اومده بود و میوه اشم خورده بود . شامو خوردیم . بایه لیوان چای زنجبیلی اومدم به حضورتون که بگم امروز بدون عذاب وجدان گذشت .


 داستان فری و کاسه آبگوشت در ادامه مطلب


 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1393/01/28 ] [ 0:6 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
روزهای پیش رو ........

به روز آخر عید که میرسیم سفره هفت سین را جمع می کنم . ظرف های پذیرایی را می شورم خشک می کنم و سلفون می کشم و توی کابینت جاسازی می کنم . مبلها کاور می شوند و همه چیز به حالت عادی برمی گردد. خانه ساکت است نه زنگ  تلفن و موبایل نه صدای تی وی . عید 93 خاطره می شود . پر از خاطراتی که که بعضی هایشان تا سالها بازگو می شود و بعضی به دست فراموشی سپرده می شود . 



بهترین عیدی امسال ما خواهرعزیزم بود که بعد از سه سال در کنار سفره هفت سین خانه پدر نشست . بعد مهمانیها بود . مسافرت بود . پیاده روی صبحگاهی در دامن طبیعت بود. دیدن عزیزانمان بود که از ما دور بودند. 

عید روی دیگری هم داشت . روز اول عید در کنار خانواده عمویم بودیم تا تسلی دل دخترعموهایی باشیم که شب عید را بدون حضور مادر بسیار مهربانشان گذرانده بودند . دوازدهم فروردین در مراسم ختم خانمی شرکت کردیم که دو شب پیش در مهمانی برادرم کنار هم نشستیم  و کلی صحبت کردیم.

از روزهایی عیدی گذشتیم به همه اتفاقهای خوش و ناخوش . با همه ناگفته هایش .

حالا روزهای سال 93 در پیش روی ماست . مهمترین اتفاق امسال برایم کنکور دخترم است که هروقت در اتاقش را باز می کنم و می بینم سرش تو کتاب است تصویر کودکیش جلو چشمم می آید و با خودم می گویم چقدر زود گذشت . برنامه هایی را برای خودم در دست اجرا دارم که امیدوارم همت کنم . 


خدایا از تو ممنونم که به من فرصت دادی یک بار دیگرروزهای بهار را ببینم . بارانهای لطیف را . شکوفه های درخت زردآلو را . آسمان زیبای فروردین را . خانواده ام را دوستانم را و.....


[ یکشنبه 1393/01/17 ] [ 17:37 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
اسفند= خانه تکانی + .......

خدایا ! بهترین سرنوشتها ها را در سال 93برایمان رقم بزن . 

پای سفره هفت سین برای هم دعا کنیم برای دوستان قدیم و آنهایی که امسال با هم دوست شدیم . یادتان نرود


شیرینی پزون : اولی خانم گردویی دومی : خانم نارگیلی و سومی خانم بادامی 


free

free

free


آخرین هنر دستی ۹۲

free

عاقبت تقویم 92


اfree

[ سه شنبه 1392/12/27 ] [ 9:43 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
سبد کالا پارتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


عکس های خفن


عکس های خفن


عکس های خفن

 

چن شب پیش خواهرکم ما را برای شام به خونه شون دعوت کرد . عصرکه رفتم دیدم بله دوتا مرغ گوگولی با شکم برآمده و جراحی شده تو تابه داخل فر جلزوولز می کرد . سر سفره خواهرک عزیزم اعلام کرد مرغها مربوط به سبد کالاست . طبق تصویر بعد از اینکه مرغها پودر شد ما هم روبه صاحبخانه گفتیم : روحانی مچکریم . خیلی خوش مزه بود . به این ترتیب صاحبخونه موند تو خماری اینکه ازش تشکر کنیم .

ینی تا مرغای سبد خودمونو ندم به خورد خواهر و شوهر خواهر عزیزم ول کن نیستم . بخصوص که مرغای ما دوتا چاق و پر چربی بودن . فقط الان موندم  چطور درستش کنم به نظر شما آب پز کنم با فلفل دلمه ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





[ یکشنبه 1392/12/04 ] [ 23:7 ] [ مرضیه باقری ] [ ]


Зимний подсвечник | Ярмарка Мастеров - ручная работа, handmade
من متولد دنیا 23 بهمن هستم ، قصد داشتم یه پست درست درمون از خودم بذارم که بنا به دلایلی منصرف شدم امروز فک کردم این پست رو اختصاص بدم به چیزایی که بهشون تعلق خاطر دارم(favorite هام)

۱- فیوریت تنهایم نت و کتابه

۲- توی لوازم بهداشتی محصولات Qv

۳- توی لوازم آرایش انواع کرم با برند فرانسوی

۴- خرید کردن بهترین تفریحمه

۵- توی خرید اول عاشق کفشم از نوع پاشنه بلند بعد مانتو و بعد چیزای دیگه

۶- نظم حالمو جا میاره وقتی همه چی سرجای خودش باشه اوج آرامشمه

۷- رنگ مورد علاقه ام ، هر رنگی که حس شادی رو بهم القا کنه دوست دارم ، البته رنگای جیغ رو نمی پسندم ولی عاشق رنگای شاد و زنده ام

۷-اگه در خرید لباس مد نظرم نباشه [جلو مغازه هایی که ظرفای لوکس داشته باشن چادر می زنم

۸- بهترین خوش گذرونیم توی مهمونیای خونوادگیه ، لحظات این مهمونیا جز عمرم به حساب نمیان

۹- تو هنرا عکاسی رو بسییییار دوست دارم و بعد بافتتی رو

۱۰- توی ورزشا گلف و صخره نوردی رو امکانات نبود رفتم یوگا . خیلی حس خوبی بهم میده

۱۱- فیوریت فصل بهارم پیاده روی عصره ، تابستونا شبه نشینی تو پارکه ،پاییز بافتنیه و بارون ، زمستون تخته نرد و فیلم و تصمیم گیری واسه خرید و گردگیری

۱۲- غذا ، همه جی می خورم ولی نه زیاد ، غذاهای سالم حس خوب بهم میده ، امون از وقتی پیتزا یا ساندویچ بخورم عذاب وجدان می کشم ( واسه اینکه یه گرم اضافه وزن ندارم)

۱۳- موسیقی مورد علاقه ام سکوته ، آره درست خوندید اگه ۲۴ساعت تنها خونه باشم هیچ کنترلی رو دستم نمیگیرم و در سکوت کار می کنم ، می بافم ، می خوانم می نویسم ، می شورم می سابم .نهایتا دیگه خییییلی همت کنم رادیو رو دوست دارم ، از خواننده های مجاز خواجه امیری رو می پسندم و از سازها به صدای کمانچه علاقه مندم

۱۴- از بین آدمای دور و برم جذب کسایی می شم که مث یه معلم می تونم جیزی ازشون یاد بگیرم و تو زندگیم بکار ببرم ، بدون پرداخت هیچ هزینه ای

 ۱۵- تو سفر اونچه که بیشتر کیفورم می کنه اینه که ببینم داره به بچه ها خوش می گذره

۱۶- تو نوشیدنیا ، اول چای تازه دم زنجبیلی دوم کاپوچینو کلاسیک نستله

 ۱۷- فیوریت لباسام پیژامه اس ، به خدا ای راحته ینی وقتی مهمونا

  میرن اولین کاری که می کنم پوشیدن این لباس نازنینه مخصوصا نوع پنبه ایش

18-بین خوراکیای مضر از دو چیز نمی تونم بگذرم قند با چای .سس مایونز با سالاد

19- نویسنده های ایرانی محمود دولت آبادی زویا بیرزاد فریبا وفی و از خارجیا دسس پدس رو می پسندم

20- فیوریت چشم و هم چشمیم تو گردگیریه . ینی بفهمم یه خانمی اونطرف دنیا داره گردگیری و نظافت می کنه و من موندم جا . قیامت به پا می کنم حالا اکه این داستان بیخ گوشم باشه -خواهرم- خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل . دیگه کوزت به گردم نمی رسه

حالا چیزایی که حالمو بد می کنه

1- پریدن یه پست کامل تو وبلاگ

2- مرغ با فلفل دلمه ای آب پز

3- کفش طبی

4- آدمایی که اشتباهشونو توجیه می کن

5- گنجشکایی که از گرسنگی می لرزن ولی نمیان تو تراس ما نون خرد بخورن

6- احمقهای ترسو 

6- صحبت کردن در مورد کسایی که دوستشون ندارم

7- صدای بلند تی وی

8- خرید تنهایی 

9- چایی کهنه دم و برنج هندی

10- شهربازی

11- شنیدن حرف دیگران وقتی کله ام تو نته

12- جوراب مشکی

13- شام سنگین

14- زیرنویس فیلم

15- لکه روی شیشه میز

16- معطلی تو آریشگاه و مطب دکتر

17- سوار شدن تو تاکسی اول صبح (بخاطر بوی بد ماشین)و وقتی بارون میاد 

18- ظرفای یه بار مصرف

19- مهمون بی موقع

20- نق زدن

بفرمایید ادامه مطلب داستان هدیه تولد




ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1392/11/23 ] [ 10:22 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
اتاقی برای من

روانشناسها می گویند : حتما برای بچه هایتان در داخل خانه حریمی شخصی در نظر بگیرید که بداند آن فضای اختصاصی فقط به خودش تعلق دارد تا احساس امنیت را در کنار وسایلش تجربه کند، مسلما و حتما وقتی من بچه بودم یا روانشناسها این ایده هنوز به ذهنشان نرسیده بود یا اینکه پدرو مادر من از آن بی اطلاع بودند ، گرچه فرق زیادی نمی کند چون اگر هم می دانستند رویه زندگی ما تغییری نمی کرد ، اتاق ال که مهمانخانه بود با پشتی های پنبه ای یک اندازه و ملافه های گلریز زیبا که بوی پودررختشویی دریا را می داد.و پتوهای ملافه سفید ، سه تا خورده دور تا دور اتاق . و فرشهای دستباف با نقشهای ماهی ، دو اتاق دیگر هم تو در تو اما نه ال دو اتاق مربع که به وسیله درهای چوبی براق از هم جدا شده ، آنجا در زمستان کرسی خانه بود و اتاق نشیمن و در تابستان اتاق خواب ما بچه ها . اما سر پارکینگ دواتاق بود  یکی برای ما دخترها ویکی برای پسرها.البته این اتاقها مال خود خودمان نبود رختخوابهای اضافی و.... را مادرم در این اتاقها جا می دادبدر اتاق ما یک کمد دیواری چن طبقه بود  محل استقرار وسایل ما .،به نظرشما حریم شخصی من کجا بود ؟ هر انسانی در هر مقطع زمانی این حریم را می خواهد بدون هیچ تعارفی ، آهان به خدا اصلا یادم نیست چه طور ولی می دانم جعبه ای داشتم از جنس نءوپان بااندازه تقریبی ۳۰در ۲۰ویژگی این جعبه در این بود که یک قفل کوچک داشت با کلیدی ظریف ،من این حریم مقدس را در پاگرد منتهی به پشت بام گذاشته بودم با یک زیر انداز کوچک ، تمام ساعتهای خلوتم کنار این حعبه بود .صفا می کردم تنها ،بدور از امر و نهی افراد خانواده ای که همه از من بزرگتر بودند . آنچه که از محتویات جعبه به یاد دارم زیاد نیست . کمی مهره رنگی،خورده شیشه های رنگی چند گیره سر ، سنگ مرمر چارخانهُ بازی منچ و چند کتاب داستان . ولی حال خوش آن روزها را یادم نمی رود خلوتهای سر ظهر و .... تا اینجا همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه در مدرسه با دختری آشنا شدم که اول شیفته چهره جذاب و زیبایش شدم بعد مهربانی و درس خوبش ، مدتی از دوستیمان نگذشته بود که تصمیم گرفتیم بعد از ظهر ها هم به خانه هم برویم ، (آن موقع بچه ها ی یک مدرسه همه ساکن یک محله بودند و سرویسی وجود نداشت تا بچه ای را از آن طرف شهر به طرف دیگر ببرد.) در خانه ما یک قانون وجود داشت که اگر میخواهی با دوست معاشرت کنی او بیاید تو حق رفتن نداری . این قانون تا سن ۲۵ سالگی که من در خانه پدری بودم کماکان برقرار بود ، پس من زرنگی کردم و به دوستم نوشین گفتم اول تو بیا (تا دفعه بعد که نوبت من می شد خدا بزرگ بود) نوشین قبول کرد و به خانه مان آمد الان که این خاطره را می نویسم جزییات توی ذهنم می آید ، نوشین بلوز یقه اسکی آجری رنگی تنش بود من او را به اتاق پذیرایی دعوت کردم کمی که گذشت او گفت بریم تو اتاق خودت و من بدون لحظه ای تردید گفتم اینجا اتاقمه و آن روز گذشت

تا اینکه نوشین من را دعوت کرد و من مثل خوره به جان مادرم افتادم که اجازه بدهد من به مهمانی برم ،هسته گز.ینش شاخکهایش را فعال کرد وبعد از پرس وجو اجداد نوشین شناسایی شد ، پدربزرگش همسایه قدیم ما بودند و بلیط رفتن من اوکی شد . وقتی وارد خانه نوشین شدم هوش از کله ام پرید خانه ای بسیار بزرگ با استخری زیبا که دورتا دورش باغچه باریکی از گل بود مهندسی این خانه به حدی زیبا بود که بدون شک الان هم جز خانه های خاص است پذیرایی بزرگ با مبلمان استیل و نهارخورری بسیار شیک توی هال هم یک دست مبل زیبا بود با میز گرد بزرگ .ما انجا نشستیم ،مشقهایمان را نوشتیم بعد نوشین گفت بیا بریم اتاق من ، سه اتاق در قسمت جلوی ساختمان که با راهروهای پارکت شده از هم جدا می شدند سمت راست از دکوراسیونش معلوم بود مربوط به پدر ومادرشه سمت چپ تلویزیون بود معلوم شد نشیمنه در اتاق وسطی را که باز کرد فهمیدم اتاق خودم یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟، تخت چوبی با روتختی زیبایی در گوشه اتاق و کمد دیواری که پر بود از اسباب بازیها و عروسکهای زیبا و کلکسیون پاکن ، عین رویا بود دیدن این همه اسباب بازی ، نوشین از توی کمد کفشهای اسکیتش رادر آورد و با مهربانی به من کمک کرد تا اسکیت بازی کنم و به وسایلش دست بزنم ، عصر که به خانه میرفتم انگار از یک رویای شیرین برمی گشتم دوستی ما سالها ادامه پیدا کرد ، این بماند ولی حریم شخصی من تا وقتی در خانه پدر بودم از جعبه نءوپان به کمد کوچک دو طبقه با همان جنس تبدیل شد ، نه بیشتر.البته نوشین جز استثناهای آن موقع بود طبقه متوسط تقریبا سبک زندگی مشابهی داشتند. اعتراف می کنم تا سالها سال بعد دلم اتاق اختصاصی می خواست ولی مطمئنم خلوت پاگرد در کنار آن جعبه چوبی لذتش کمتر از کمد پر از اسباب بازی و... نبود .تابلوه آدمه خیلی قانعی بودم و الانم هستم ؟؟؟؟؟؟؟

مخاطب خاص :

تویه خلوتهای کودکانه مان بهترین رویاها را تجربه کردیم،بدون داشتن اتاق اختصاصی ، تصمیمهای درست امروز ، آرامش درونیمان ، حسهای خوب از داشتن چیزهایی که داریم شاید از همان خلوتها باشد. موافقی ؟

[ دوشنبه 1392/11/14 ] [ 16:43 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
دستبافت های من در پاییز 92

[ جمعه 1392/11/11 ] [ 17:51 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
عشق مجازی یا حقیقی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هدف از نوشتن این پست نقد روابط عاشقانه بین آدمها نیست .هدف فقط و فقط مقایسه است .

آنهاییکه در دهه شصت دوران نوجوانی و جوانیشان را گذرانده اند می دانند که عشق یک کلمه ممنوعه بود ،درست مثل همان کلمه هایی که توی فیلمها صدای بوق را می گذارند ،این کلمه فقط در پستوی دل بچه های آن موقع  نجوا می شد .بچه های نسبتا مثبت هم که کلا منکرش بودند اگر هم چیزی می شنیدند لب می گزیدند، حالا دیگرمی توانید حدس بزنید چه اتفاقی برای رقیق القلب هایی که عاشق می شدند ، می افتاد؟حداکثر تویه هر کلاسی یک یا دو نفری بودند انگشت نما که رفتارشان نشان می داد عاشقند ، به شدت مذمت شده و بر سر زبان ،کنجکاوها هر روز داستانی از عشق پنهان آنها کشف می کردند شاخ و برگ می دادند و دهان به دهان می چرخاندند.اما شروع این عشق و عاشقیها از یک نگاه بود ، یادتان است با خط درشت روی دیوارهای خیابانهای منتهی به تردد جوانها می نوشتند : خواهرم حجابت برادرم نگاهت  بله ، با نگاه شروع می شد و دیدارهای پنهانی توی کوچه ها و خیابانها، وبه این ترتیب تبدیل می شد به عشقی آتشین که سرانجامش یا منجر به ازدواج بود یا فراقی جانگداز و تلخ که عاشق و معشوق را برای مدت زیادی در گیر عوارض این رابطه عاطفی می کرد ،خب به نظر این فرایند کاملا طبیعیست . اگر نبود این جمله حکیمانه بالا هم نبود (برادرم نگاهت ...)کسی که این جمله را گفته قطعا خبره کار بوده اما ادامه ماجرا

از آنجاییکه بنده فرد کاملا آپدیتی هستم  بر آن شدم تا فرایند عشق هایی را که برایتان گفتم با فرایند عشق های امروزی مقایسه کنم :

اما حالا تقریبا اکثر بچه ها (امروزه تعدا رقیق القلبها زیاد شده)وارد صفحه فیس بوک می شوند از عکسهای فردی خوششان می آید با او وارد مذاکره می شوند. تقریبا هیچ اتفاق عاطفی نمی افتد چون برق نگاهی وجود ندارد چون مطمئن نیست طرف عکس خودش را گذاشته یا هنرپیشه آمریکایی را . خودش هم میداند که دنیا دنیای مجازیست و هر آن ممکن است رو دست بخورد ولی در این دوره تقریبا چاره ای نمی ماند برای یافتن جفت . گرچه بیشتر مواقع هم هدف یافتن جفت نیست یا اینکه طرف اصلا رقیق القلب نیست اما چه می شود کرد ؟ دهه ٰ دهه چهل یا پنجاه یا شصت یا هفتاد که نیست توی مهمانی یا عروسی مادر پسر ببیند و بپسندد و بعد برود خواستگاری دختر را ببوسد که احیانا دهنش بوی بد ندهد و چایی ببرد و قلیان تا از دست و پنجه اش حظ ببرند و مادر دیپلم خیاطی و کوسنهای قلاب بافی شده  را به رخ مادر فلانی بکشد .تازه اگر همچون اتفاقی هم بیفتد هنر را که خدا بیامرزد فاق شلوار را هم می برند خیاط سرکوچه چه برسد به دوختن پیراهن برای مادر طرف . اگر هم خواستگاری نیمه سنتی صورت بگیرد دخترک گربه را در حجله چنان لت و پار می کند که ....و این پروسه ناتمام می ماند و اگر هم پسر باشد کلا سلیقه مادر را بیخیال . دختری می خواهد خوش و آب و رنگ بزک و دوزک دار خوش لباس . چیزی که مادر کمتر توجه می کند .

فقط سی سال از آن زمان گذشته بخدا سی سال زمان زیادی نیست دختری که خودش با روش کاملاسنتی بالا ازدواج کرده ناگهان دختر یا پسرش را می بیند که در گیر روابط بهتر بگویم غیرعاطفی با کسی شده در آن سوی کشور یا حتی دنیا . شما عشق را در دنیای  مجازی می پسندید ؟ یا طرفدار عشقهای دهه شصت و.. هستید ؟ نمیدانم شاید هم آنقدر منطقی هستید که با عاشق شدن مخالفید ؟

می گویند  نرم افزاری که روی گوشیه موبایلهاست که با تکان دادن آن به طور همزمان با فرد دیگری در آن سوی دنیا ارتباط می گیری. تازگیها  دختر یکی از  دوستان پدرم با پسری آشنا شده که عراقیست فامیل پسر برای خواستگاری آمده اند و پدر به هیچ وسیله ای نمی تواند دختر را منصرف کند طولی نخواهد کشید که همشهری ما سر از عراق درآورد . آن هم با تکان دادن گوشیش یا باز کردن صفحه فیس . بوکش .

[ چهارشنبه 1392/10/18 ] [ 10:11 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
راز دوست داشتن

علت اینکه تصمیم گرفتم این پست را بگذارم به خاطر دوست عزیز مجازیم بیتا و برادرزاده گوگولیش و برادرزاده های نازنینم است

آنچه که امروز بر همه واضح و مبرهن است عشق و علاقه فراوان بچه ها به خاله هایشان است . خاله ها بسیار مهربانند حتی آنها که خاله واقعی نیستند دوستان مادرند . و اما عمه ها که یا مقبول نیستند یا روابطی رسمی و درچارچوب دارند با برادرزاده ها . در این پست تجربه خودم را می گویم

دوره راهنمایی بودم که عمه شدم . غوره نشد مویز شدم . از همان موقع مادرم تکلیف را معلوم کرد مادرم زنی است که دریای محبتش بسیار وسیع است او به همه موجودات خدا عشق می ورزد بی دریغ و در این میان بچه ها خوشبخت ترند . حالا تصور کنید این بچه نوه هم باشد او معتقد است نوه هایش را خدا با مدادرنگ خارجی نقاشی کرده  از اوایل دهه 60 تا اوایل  دهه 80 ما صاحب 6 برادرزاده شدیم . هرچه این 6 موجود نازنین بزرگتر می شدند ارتباط عاطفی ما هم بیشتر می شد ، آنچه باعث شد این ارتباط عاطفی شکل بگیرد علاوه بر نقش پررنگ مادرم در رابطه با بچه ها دو چیز دیگر هم بود :

۱-پدر و مادر من همیشه در اختلاف نظرهایی که بین بچه هایشان بوده با درایت برخورد کرده اند ، بین بچه هایشان فرق نگذاشته اند ، معمولا گله و شکایت کسی را بگوش دیگری نرسانده اند ، بشدت محرم رازند و اگر مشکلی برای یکی از ما پیش بیاید محال است بقیه را خبر کنند ، در برابر گله و شکایت سعی می کنند آرامش بدهند تا لی لی به لالا بگذارند و تایید کنند و جان کلامشان این است گذشت داشته باش .۲- ما خواهر برادر ها هم سعی می کنیم مشکلات را به بچه ها تعمیم ندهیم ، و همیشه بچه ها این را می دانند عمه غمخوار آنهاست اگر مشکلی برایشان پیش بیاید می توانند روی عمه حساب کنند تا آخرش ، عمه ممکن است تفاوتهای فکری زیادی با مادر داشته باشد ولی وقتی به هم می رسند با احترام برخورد می کنند (این یک ارتباط دوطرفه است و فقط مربوط به عمه ها نیست ، انصاف هم خوب چیزیست )و از مسایلی حرف می زنند که نقطه اشتراک دارند هیچکس تقریبا علیه دیگری بدگویی نمی کند که اگر هم حرفی باشد جنبه درددل دارد نه بدگویی ، خلاصه کلام اینست که همه اهل خانواده در کنار هم به صورت مسالمت آمیز و با نظارت بزرگ خانواده زندگی می کنند.حالا برایتان بگویم  همان پسر بچه شیطان آقای مهندس شده ،ازدواج کرده و پدر است و از ما دور شده ولی همچنان وقتی همدیگر را می بینیم باز هم قربان صدقه اش می رویم و او بازهم مثل بچگیهایش خوش اخلاقست و خوشرو ، و آن یکی سحری جان ، داستانش چیز دیگریست همین قدر بدانید اگر تب کند برایش جان می دهم ، نگین عزیز هم که تازه مرا در نت جسته و کامنتهایش برایم سرشار از انرزیست ، ملکه صبا شخصیتی بسیار متفاوت است وبسیار مهربان ، احمد عزیز که ساعتها برای هم حرف داریم وقتی با هم باشیم کوه می رویم و کلی خوش می گذرانیم و کوچکترین نگار است وقتی صدایمان را از بالا بشنود به سرعت نور می آید و همیشه خدا نگران است که نکند بخواهیم زود برویم .

راستی این را هم بگویم من یک عمه دارم که برایم عزیزاست خیلی ، شخصیتش همیشه مرا یاد زیور می اندازد (زنی شجاع در رمان کلیدر) او با مادرم مثل دو خواهرند.


حالا فهمیدید راز این دوست داشتن در کجاست؟ 

[ دوشنبه 1392/10/02 ] [ 21:56 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،