فرمول ساده جلوگیری از سوء تفاهم در ارتباطات خانوادگی و اجتماعی

همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم  مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا "سوء تفاهم" بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است. 

واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده ، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست. 
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
 کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و ... .

"دیوید برلو" -که از نامداران علم ارتباطات انسانی است- نگاه جالبی به موضوع دارد. از دیدگاه او کلمات به تنهایی معنایی ندارند، معنا در درون انسان هاست. انسان ها معنای خود را بر کلمات بار می کنند و سپس کلمات را به سمت یکدیگر روانه می سازند.

اشتباه بزرگ ما می تواند این باشد که کلمات را بدون توجه به گوینده کلمات دریافت و معنی کنیم. در چنان صورتی خطر سوء تفاهم همیشه وجود دارد. این خطر به ویژه در کلماتی که معنای انتزاعی دارند بیشتر است. مانند این که زن خوشبختی را چیزی می داند و شوهرش معنای دیگری از آن دارد. بنابراین ، هر کدام از آنها، بر اساس معنای خود از خوشبختی می کوشد دیگری را خوشبخت کند ولی نتیجه ، هرگز مطلوب نیست.  
در چنین وضعی زن با خود می گوید: "من که تمام تلاش خودم را برای خوشبخت کردن همسرم انجام می دهم ولی انگار او اصلاً نمی بینید." مرد هم دقیقاً همین ها را با خود می گوید و شکاف میان آن دو ، روز به روز بیشتر می شود

حال از این بحث چه نتیجه عملی برای زندگی می توان گرفت؟ 
در پاسخ، این سه نکته را می توان به طور خلاصه مطرح و بحث را جمع بندی کرد:

1 - همیشه یادتان باشد که کلمات، به خودی خود الزاماً معنا ندارند. کلمات (به خصوص انتزاعی ها) همراه با گوینده شان معنی دار می شوند. 

2 - قبل از این که درباره حرف های طرف مقابل تان قضاوت کنید، سعی کنید به درک مشترکی از کلمه برسید. برای رسیدن به این درک مشترک، از کلمه عبور کنید و بکوشید نگاهی که طرف مقابل تان به آن کلمه و موضوع دارد را کشف کنید. در این صورت، به جای بحث بر سر کلمه، خواهید کوشید درباره مفهوم آن به نتیجه مشترک برسید.

 3- همیشه به یاد داشته باشید که ممکن است آنچه شما می گویید یک چیز باشد و آنچه طرف مقابل دریافت می کند، چیز دیگر

دلیل کپی  پسیت کردن این مقاله و نوشتنش در پست بیشتر نکات کلیدی آن بود و همچنین بیربط نبودن آن با موضوع پست پیشین . امیدوارم نکات کلیدیش به دردمان بخورد .



تاريخ : سه شنبه 1393/07/15 | 23:10 | نویسنده : مرضیه باقری |
به نظر شما فهمیدن کار سختیست . تا به حال به این سوال فکر کردید ؟؟؟؟؟( فهمیدن در این پست درک شرایط موجود و درک متقابل است)

چند وقت پیش با کسی صحبت می کردم که با خانواده اش مشکل داشت . مقصر طرف مقابل بود که اشتباهاتش بسیار بدیهی و فاحش بود. بهش گفتم برو حرفاتو بهش بزن شرایطت رو بهش بگو . اشتباهاتش رو که باعث بوجود اومدن همچین جوی شده یادآوری کن . حتما قبول می کنه .

یک کلمه بهم گفت : نمی فهمه 

من : ینی چی که نمی فهمه . اشتباه به این واضحی که عالم و آدم تایید می کنه رو نمی فهمه ؟

گفت : نمی فهمه

اون روز او رفت . این کلمه هم از ذهن من رفت . تا چند روز بعد دیدم طرف راست می گه برا بعضیا فهمیدنه کار خیلی سختیه . هر چی توضیح میدی طرف حرف خودشو میزنه . (حتما حتما این شرایط براتون پیش اومده )

میگن کسی رو که خوابه می شه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب زده رو نمی شه. من می گم کسی که موضوع براش روشن نشده رو می شه روشنش کرد ولی کسی که بلا نسبت شما خودشو به نفهمی زده رو هرگز نمی شه حالی کرد.

حالا از کجا بفهمیم کسی تو کوچه علی چپه یا گم کرده آدرس بدی پیدا می کنه ؟ 

آیا باید خوشبین بود و فک کرد کوچه علی چپی وجود نداره ؟ 

شاید فهمیدن تعهد ایجاد کنه . ینی وقتی من حرفای شما رو فهمیدم ملزم شدم از رفتارایی که برام عادت شده دست بکشم . ملزم شدم از حقوقی  که خودم برا خودم قائلم کوتاه بیام . خلاصه باعث زحمت ما آدما می شه . چه کسایی حاضرن تو زحمت بیفتن ؟ از حقشون (همون حقی که خودشون برا خودشون قائلن نه حق واقعی) بگذرن ؟

من فکر می کنم اصولا گفتگو راه حل خوبیه فقط به شرطی که طرفین در وضعیت تساوی باشند اگر یکی بر مسند قدرت باشه بعید می دونم نتیجه بده

گاهی اوقات باید طرف رو رها کرد تو حوضچه افکار خودش به شرطی که این فرد آدم مهمی نباشه تو زندگیت . مث یه همکار یه آشنای دور 

می شه لطفا اگه تجربه موفقی دارید اینجا به اشتراک بذارید؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 1393/07/07 | 11:39 | نویسنده : مرضیه باقری |

 

تابستان امسال برایم مثل برق گذشت زودتر از آنچه که فکر می کردم . ماه رمضان که در رکود کامل بودیم که البته در اواخر ماه خبر رسید احمد عزیز(برادرزاده) در حال مزدوج شدن است. بلافاصله بعداز ماه توی تعطیلات عید فطر برادرجان جهت معرفی عروس جدید جشن کوچیکی برپا کرد . عروس ملوس معرفی شد . جشن خیییلی خوش گذشت . از حال و هوای جشن خارج نشده بودیم که کارنامه کنکور اعلام شد و به مدت ده روز ما اسیر انتخاب رشته بودیم با اختلاف عقیده دختر و پدر در انتخاب شهر. بنده هم که وضعیتم کاملا مشخص بود . شاهین ترازو بودم . تا بلاخره داستان انتخاب رشته پایان یافت و پرونده اش بسته شد . و ما باز به چند عروسی دور و نزدیک  دعوت شدیم . در خلال این عروسی بازیها تصمیم گرفتیم پنجره های ساختمان را دو جداره کنیم . عملیات سرچ برای انتخاب برند و نصاب شروع شد . بعد از بستن قرار داد و اندازه گیری عروسی بعدی از راه رسید . پسرخاله جان که مثل خواهرزاده برایمان عزیز است . ناگفته نماند که معرفی همسرش با من بود و شکر خدا هرکس که عروس و خانواده اش را می شناخت به انتخاب من احسنت می گفت. بنا به دلایلی در این عروسی خیلی فرصت فعالیت نداشتم اما بهر صورت این عروسی هم خیلی خوش گذشت و عروس و داماد به خانه بخت رفتند (اولین بار در این عروسی دیدم که فرش قرمز پهن شد و با طاق نصرت و انواع گازهای رنگی در دو سوی فرش و فشفشه ها و منورهای جذاب و عبور عروس و داماد از این فرش و تشکیلات با عشوه و ناز) پس فردای آن روز عازم سفر شدیم چند روزی در نوشهر ماندیم . عملیات تعویض پنجره به محض رسیدن اجرا شد که بدنبالش تمیزکاری اساسی رو انجام دادیم . بعد نتیجه کنکور اعلام شد چیزی که تقریبا خودمان حدس میزدیم . قبولی دخترمان در دانشگاه دولتی شهر در رشته نرم افزار. پدرخانواده به قدری از این خبر شاد شد که اگر پنجره ها دو جداره نبود اهل کوچه را زابراه می کرد . دختری اول کمی دپرس شد (به خاطر دانشگاه ) ولی بعد که منطقی فکر کرد خوشحال و سرحال شد . پروژه بعدی عروسی برادرزاده همسر بود که صد البت از عمو و زن عمو انتظار ویژه ای داشتن ، برای همین بیشتر از باقی عروسیها پایمان گیر بود،خدا را شکر که الان تمام جنگولک بازیهای عروسی با سفارش کارها به بیرون و افراد خبره درست می شودو الا واویلا بود . البته خوشبختانه عروس هم سختگیر نبود و به چیزهایی که در بازار بود راضی شد . این بود انشا ما درباره تابستان.

درست است که خیلی مختصر بود اما حاشیه های زیادی داشت . از جاهای خوبش گفتم (به قول مامانم ) که انرژی منفی نگیرید .امیدوارم از این به بعد زودتر بیایم

 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/07/01 | 23:18 | نویسنده : مرضیه باقری |
وقتی خبر تولد برادرزاده بیتاجون رو توی وبلاگش خوندم یاد تولد هیجان انگیز اولین برادرزاده خودم افتادم :

خانواده ما و عموجان در فاصله 40 50 متری هم زندگی می کردیم . پدرها که با هم برادر بودند و مادرها هم عین خواهر . مامان نقش خواهر بزرگ را داشت و حامی زن عمو بود در سختیها . وقتی پسرعمو هم خدمت برادرم در سربازی توی میدان مین شهید شد . این دو خانواده بیشتر به هم نزدیک شدن . تا اینکه دخترعمو همسر برادر شد تا برادر بشود پسری برای عمو و زن عمو 

سال 62 یا 63 بود دقیقا یادم نیست ولی بهار بود . همسر برادرم به همراه مامان برادر و زن عمو (مادر زن برادر ) به مرکز استان رفتن تا بچه در بیمارستان مجهزتری متولد بشه . یادمه بعد از گذشت چند ساعت خواهر شماره بیمارستان را گرفت وقتی یه بخش زایمان وصل کردن

خواهر اسم و فامیل همسر برادر را گفت و پرسید زایمان کرده ؟

تلفنچی بعد از یک مکث : بله .

خواهر : چی ؟

تلفنچی : دختر 

خواهر : ممنون

ما (همه دخترعموها خواهرها مادربزرگهایمان و احتمالا آن یکی زن عمو و دخترهایش ) : چی شد ؟

خواهر : دختر 

ما :

شما : چرا ؟؟؟؟ مگه فرق داره ؟؟؟

من : بله . ینی نه . اما اون موقع فرق می کرد . سعید عزیز تازه رفته بود خواهرهای بزرگ هر دو خانواده صاحب دختر شده بودن و جو خیلی سنگین بود . البته نه برای من بلکه برای بزرگترها . انگار همه دوست داشتن این بچه مرهمی باشد برای دل همه . 

خلاصه باشنیدن این خبر اولین واکنش از طرف ننه اصفهانی (مادربزرگ همسربرادر )بود که گفت خب ننه جون من کمرم و پام خیلی درد می کنه قرصام خونه ملک (زن عمو) جامونده پاشم برم . بقیه هم پراکنده شدن .

فردا (نزدیک ظهر ) :

وقتی صدای بوق ماشین بلند شدگوسفند را جلو در حیاط زمین زدند . ماشین ایستاد و مامان زن عمو همسربرادر و برادر پیاده شدن . گوسفند قربانی شد و بچه بغل مامان و وسایل دست زن عمو بود وارد ساختمان که شدن

خواهربزرگم جلو رفت بچه را بغل کرد و به مادربزرگها گفت : قدم دختر کوچولو مبارک 

مادربزرگها : بچه که دختر نیست 

ما : پس چیه ؟

مادربزرگها با هم : پسر 

ما :

در یک لحظه صدای جیغ و شادی همه به هوا بلند شد . و همه  ننه اصفهانی (روحش شاد) رو دیدن که وسط جمعیت قر می داد . اون روز اولین بار بود بعد از شهادت سعید عزیز که از این خانواده صدای خنده و شادی بلند شد. (بعدا معلوم شد بچه در بیمارستان دیگه ای متولد شده ) خداییش دنیای بدون سونوگرافی دنیای هیجان انگیزی بود.

تولد این بچه(مامان اسمش را امیرحسین گذاشت )  حال و هوای خانواده رو عوض کرد . ده روز خانواده عمو در کنار مابود و ما روزهای خوبی را با هم گذراندیم . بخصوص من و دخترعمویم نسرین که یک سال از من بزرگتر است . هر روز به طور مرتب سری به انبار کمپوتهایی که برای زائو می آوردند می زدیم . انتخاب اولمان کمپوت گیلاس بود بعد آلبالو و آلو (سیب و گلابی مطلقا) الان هم که یاد تولد این بچه می افتیم و راز برملا شده کمپوتها همسربرادر نگاه سرزنش باری به مادو نفر می کند.

خلاصه اینکه آن بچه سرخپوست پف کرده الان تبدیل به یک جوان برازنده و خوش تیپ و خوش اخلاق و خوش فکر و خوش وووووووووو تا صبح میتونم بگم (هزارماشالا) شده ( که به قول قدیمیها هفت قرآن بین او و دایی شهیدش باشد . بسیار شبیه به دایی )خودش پدر یک فرشته دو ساله به نام بهار است . حالا بهار هر دفعه که پهلویمان باشد و صدایم کند : عمه . انگار تمام دنیا مال منست

 

توضیح نوشت :

بعد از آن دختر ها و پسرهای دیگری به جمع خانواده ما اضافه شد ولی هیچوقت جنسیت آنها باعث محبوبیتشان نشد . خدا را شکر همه سالم و زیبا ( عقیده نژادپرستانه مامانم : نوه های من قابل مقایسه با هیچ بچه ای نیستن . چون خدا اونا رو با مدادرنگی خارجی نقاشی کرده . رژیم آپارتاید به گرد این عقیده هم نمی رسه )

 



تاريخ : یکشنبه 1393/04/22 | 18:26 | نویسنده : مرضیه باقری |
از برکت ماه مبارک  ریا نباشه تا ظهر ( حدود ساعت 11 تا 11/30 بستگی به زنگ تلفن داره ) عبادت می کنم . گفتم عبادت یاد یه خاطره افتادم . این خاطره تقریبا هر سال ماه رمضان برام تداعی میشه 

چن سال پیش یه همکار جوون داشتیم که خیلی گل بود . (چه خوبه از آدم به نیکی یاد بشه )

ماه رمضون که می شد . دیرتر از همیشه میومد سرکار . وقتی هم میومد با چشمای پف کرده . بهش می گفتم : چرا اینقد دیر میای ؟ مگه الان وقت سرکار اومدنه ؟ در حالیکه خمیازه می کشید می گفت : خانم داشتم عبادت می کردم . می گفتم : ساعت نه صبح و عبادت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می گفت : مگه نشنیدید خواب آدم روزه دار عبادته ؟

                                        *************************

 چهار ساله اومدیم تو این خونه بالکنمون که به کوچه مشرفه بی حجابه . از پرده گل گلی گرفته تا تور توری . نظرم رو نگرفت تا اینکه شوهر خواهر فداکار آقای حصیرباف رو می بینه شمارشو می گیره و میده به من . اینقدر این پرده حصیری بهم حس خوب میده .کیا با این پرده خاطره دارن ؟

لینک

 

بفرمایید ادامه  ( رمز همون رمز قبلیه)

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1393/04/09 | 19:9 | نویسنده : مرضیه باقری |
چند روزیست که صبح ها که از خواب بیدار می شوم انگار یک بطری سرکه فرد اعلا را نوش جان کرده ام . آنقدر دلم شور می زند که گلاب به رویتان حالت تهوع می گیرم . فردا روز آزمون دختریست . خودش آرام است ولی نمی دانم چه بر سر من آمده . امروز صبح هم همین طورم . می گذارم دختری بخوابد کمی بعد بیدار می شود صبحانه می خورد و جزوه فیزیک را دستش می گیرد و من توی آشپزخانه می لولم . تاظهر نهار را که می خوریم توی اتاق می رویم با دختری صحبت می کنم ولی نه از درس و کنکور . هرگونه حرف زدن در این مورد منجر به لو دادن اضطرابم می شود. از اتاق که می رود چشم می دوزم به سقف . و یکسال گذشته را مرور می کنم و قطعا بچه هایی به مراتب باهوشتر و درسخوانتر از بچه ما فردا کنکور می دهند اما آنچه که برایم خیلی مهم است این است که در سال گذشته دخترم با برنامه ریزی و علاقه درس خواند . و وقتش را تلف نکرد  در خانه ما مثل خیلی از خانه های دیگر دارای قوانین مشخصی است که بچه ها این را پذیرفته اند . ما کلا خانواده ه ای پر رفت و آمدی نیستیم و توی این یک سال رفت و آمدمان به حداقل رسید من تمام تلاشم را می کردم که آرامش و نظم خانه حفظ شود . چون هرگونه تغییری در برنامه تا مدتها باعث پریشانی حواس می شود . خدا را شکر می کنم که عدو سبب خیر شد و درست در زمانیکه دخترم به من احتیاج داشت در کنارش بودم . و حمایتش کردم . بگذریم عصر به بچه هامی گویم برویم بیرون قدمی بزنیم اما دختری ترجیح می دهد خانه بماند و برای پیدا کردن گوشی کمی سرچ کند. زمانیکه همه بچه ها دلشان می خواهد گوشی داشته باشند دختر ما قرار گذاشت کنکورش را که داد سیمکارت و گوشی  مورد علاقه اش را بخریم . سفارش سیم کارت را پدرش داده . با دخترک سوار تاکسی می شویم و در فروشگاه پیاده می شویم تا آجیل شیرین مانی بخریم و به اهتمام دخترک این یک قلم جنس تبدیل به یک لیست بلند می شود . به خانه که برمی گردیم همسر آمده فوتبال شروع شده بساط الویه را جلو بچه ها می گذارم تا مواد پخته شده را خرد کنند و خودم را سرگرم می کنم صدای فریاد دختری و پدرش بلند می شود ظاهرا گل خوردیم . دخترک قهقهه می زند . شام می خوریم . بعد از شام دختری وسایلش را آماده می کند دوش می گیرد و می خوابد و من تا ساعتها بیدار می مانم پست می گذارم و بلاگفای بی انصاف می پراند (مانده ام تو کار این پشتکار . بار چهارم است که می نویسم )

بعدن نوشت :

ساعت 6 صبح از سه طرف صدای آلارم موبایل ساعت است که بلند می شود . سه نفری می پریم . توی آشپزخانه نان تست و پنیر و گردو را با شریت گرم عسل  آماده می کنم . دختری صبحانه اش را که می خورد از زیر قران ردش می کنم و حرکت می کنیم . در دانشگاه شلوغ است همسر می ماند و ما پیاده راه می افتیم وسطهای راه دوست دختری را می بینیم . از من خداحافظی می کنند و من برمی گردم . میرویم کنار مزار شهدای گمنام . آنجا فاتحه ای می خوانیم و من تشکر می کنم از آنها که رفتند تا دختر من تجربه ای شیرین از کودکی نوجوانی و جوانیش داشته باشد . 

نمایی از میز یک بچه ی کنکوری

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

مقبره شهدای گمنام

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/04 | 22:36 | نویسنده : مرضیه باقری |

 

توجه ! گول این تصویر را نخورید این پست حاوی مقادیر زیادی انرژی منفیست . مجبور نیستید بخوانید.

 

این پست می توانست طولانی تر باشد. ولی هرچه طولانیتر انرژی منفیش بیشتر . 

تلفنی صحبت می کنم . می گویم دیروز منتظرت بودم چرا نیامدی ؟ می گوید سرم درد می کرد شب قبل خیییلی گریه کرده بودم . می گویم چرا ؟ می گوید بیماری برادر شوهرم برگشته بعد از تمام شدن دوره شیمی درمانی وقتی آزمایش می دهد معلوم می شود بیماری در جای دیگر بدنش نشت کرده . گریه می کند و از زندگی سخت این مرد می گوید : ارتشی بود تمام مدت خدمتش در جنگ شهرهای مرزی بود بعد از آن مسئول خنثی کردن مین تا اینکه چند سال پیش بازنشسته  شد و توانست خانه ای در کرج بخرد و آنجا در کنار زن و بچه ای را که سالها حسرت دیدنش را داشتن باشد  . هنوز چند وقتی نگذشته بود که پسرش بیمار شد . دو سه سالی را با بیماری خونی دست و پنجه نرم کرد تا بدن در گور آرامش گرفت . چند ماه پیش خودش درد دندان امانش را می برد به دکتر مراجعه می کند توی عکس رادیولوژی دندان پزشک متوجه توده ای در لثه می شود و..... 

  با خودم فکر می کنم همه ما در زندگی فراز و نشیبهای زیادی را تجربه کرده ایم . بیماری  از دست دادن عزیزان مشکلات اقتصادی و.... ولی روزهای خوب هم کم نداشته ایم موفقیتهای تحصیلی و مالی سفرها تفریحات . اما بعضی آدمها انگار بدنیا می آیند که زجر بکشند زجر بکشن زجر بکشند و بروند . زندگی با آنها یر به یر که نیست هیچ لجاجت هم می کند. آنقدر خوشیهایشان کم است که در رنجشان محو می شود  . آدم می ماند حکمت خلق این افراد چیست ؟ برخورد با چند نمونه از آدمها باعث شد که یک ایده فلسفی در ذهن من نقش ببندد نمی دانم چقدر با من موافقید ولی ...

من معتقدم  آدمها هر کدام از زندگی یک سهم دارند . درست مثل اینکه کنار سینی نشسته باشی که داخلش یک هندوانه گنده باشد . هندوانه را چاقو بزنند و به کسانیکه دور این سینی نشسته اند یک ریف از این میوه بدهند .  عدالتی در کار نیست .  سهم یکی بیشتر می شود سهم یکی کمتر . سهم یکی رسیده تر سهم یکی کال تر . سهم یکی شیرین سهم یکی تلخ . با قسمتهای شیرین رسیده آبدار میوه کاری ندارم . اما آن کس که قسمتش  تلخ است ذهنم را خیلی درگیر می کند . به دقت به اطرافتان نگاه کنید می توانید حداقل یک نمونه پیدا کنید که همیشه سهمش تلخ بوده . تلخ

    تلفن را که زمین می گذارم هندوانه سهم جلو چشمهایم می آید. درست مثل آن روز که ........  

 

                             



تاريخ : شنبه 1393/03/24 | 12:0 | نویسنده : مرضیه باقری |
چند شب پیش مهمان بودیم مهمان فامیل همسر . دخترک شیرین جاری جان با دیدن دخترک بنده مشغول بازی شد . سر سفره دخترک شیرین پیش ما آمد و با موهای بافته شده دخترکمان بازی می کرد تا اینکه جاری جان پرسید : بچه اذیت نمی کند ؟ دخترکمان گفت چرا اذیت می کند . چند دقیقه گذشت دخترکمان از جایش بلند شد بچه را بغل کرد و برد تحویل مادرش داد . من و دخترخانمی مبهوت نگاه هم کردیم  . 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟

برایتان می گویم . اصولا من آدم رودربایستی هستم و در خیلی جاها بی خیال حق و خواسته ام شده ام  .اگر پای کمک کردن باشد مطلقا نمی توانم نه بگویم . این را نشنیده بگیرید قبلنا من به کمک کسانی می رفتم که از من کمک نمی خواستند بگذارید  (روش مادرم ) : ارتباط مادرم با دیگران (چه غریبه و چه فامیل ) بر مبینای دادوستد نبود بیدریغ بود یعنی اگر به کسی کمک می کرد و جواب عکس می گرفت خودش را اصلا سرزنش نمی کرد چون نیتش بر این بود که خودم دوست داشتم کمک کنم برای تشکر این کار را نکردم ولی بنده نه .  انتظار داشتم طرف مقابل فردا روزی به دادم برسد و گرهی از کارم باز کند . مسلما با چنین روحیه ای امدادرسانی من به سرمنزل مقصود نرسید و من مجروح و خسته شدم وقتی با خودم خلوت کردم به این نتیجه رسیدم تا کسی از من کمک نخواست به یاریش نشتابم   . اوایل خیلی سخت بود و به محض اینکه روحیه سوپر منی من فعال می شد با خودم می گفتم نه اگر کمک بخواهد حتما می گوید و اگر کسی کمک می خواست در حد توان دریغ نمی کردم . حالم بهتر شده بود از اینکه در مقابل دیگران احساس مسئولیت نمی کردم گرچه گاهی از دستم در می رفت اما !!!!!!!!! روحیه  امدادرسانی به کسانیکه تقاضای کمک داشتن بدون در نظر گرفتن شرایط کماکان با من همراه بود تا اینکه 

چند روز پیش عزیزی از من تقاضای کمک کرد مکالمه تلفنی بود و گرنه حضوری عمرا . بنده از قبل آمادگی چنین حرفی را داشتم برای همین به سادگی و بدون توضیح گفتم : نه نمی توانم . طرف خداحافظی کرد . چند ثانیه ای گذشت تا مثل برق گرفته ها فهمیدم چکار کردم . آنقدر منقلب بودم که می خواستم بروم سراغ طرف و بگویم غلط کردم تمام ادله منطقی که تا چند دقیقه قبل ردیف کرده بودم برای گفتن آن نه به نظرم غیرمنطقی و خودخواهانه آمد . کم کم سرم تیر کشید و سردرد به سراغم آمد حالا درد در شقیقه هایم طبل می نواخت اما دیگر گذشته بود . فردا صبح به طرف زنگ زدم و با یک توضیح بسیار کوتاه آمادگی خودم را برای کمک اعلام کردم . طرف تشکر کرد و گفت حل شده و من به تو ایمان دارم که برایت مقدور نبوده و با خوشی خداحافظی کردیم و کله بنده تا 48 ساعت به صورت نبض دار مرا درگیر درد کرد فقط برای اینکه این بار هم که نه را گفتم دوراز جان شما مثل .... پشیمان شدم . ( البته اگر دلایلم را برایتان بگویم حتما حق را به من می دهید اما این باعث نمی شود که من آرام شوم . )

بیربط نوشت :

با خواهرم توی پیاده رو می رویم . خانمی با بچه سه چهارساله اش جلوتر از ما می روند .

مادر  : عزیزم الان که فکرشو می کنم می بینم تبلت برات بهتره کاربردش بیشتره !!!!!!!!!!!

خواهرم :

من : خو راست می گه بچه حتما گفته لپ تاب مادره می گه تبلت بهتره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 1393/03/05 | 23:46 | نویسنده : مرضیه باقری |
شنیدم پنجشنبه دفاتر رو تحویل داده و تمام. دعا دعا کردم حداقل مدتی گذرم اونور نیفته.

جمعه شب خواهرم زنگ زد یه کار بانکی دارم فردا میری برام انجامش بدی ؟ چی بگم  . بگم نه؟ گفتم باشه . از صبح که بیدار شدم کلی خودمو سرزنش کردم : یعنی چی ؟ این لوس بازیای چیه ؟ ساعت 10 رفتم بانک . در رو که باز کردم رومو کردم سمت راست که دیوار بود . سمت چپ میز رئیس بود . شماره گرفتم و نشستم . یه دفه چونه ام شروع کردن لرزیدن گفتم ای درد این همه یاسین خوندم . شمارم رو که صدا کردن رفتم کارمو انجام دادم زدم بیرون پشت در وایسادم نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم . بغضه پایین رفته بود و زندگی جریان داشت . هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

باید دلبسته باشی تا بفهمی چه می گویم و گرنه درک احساسم برایت مسخره آور است.

                                   ******************

  نام عکس : غبارشویی

هوشمندهوشمند

                                           ******************

  نام عکس : پس از باران

 آنقدر بیدریغ شبها روبروی پنجره اتاق عطرافشانی می کند که شرمنده اش می شویم و مدهوشش

هوشمند

 

 در ادامه ....



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1393/02/29 | 9:56 | نویسنده : مرضیه باقری |


دهه شصتیای یادتونه ؟

یادتونه؟ اون موقع وقتی زنگ در حیاط رو می زدن بدونه اینکه کسی بخواد تذکر بده می پریدیم تو حیاط تا اون سر حیاط می دویدیم و در رو باز می کردیم . یادتونه باز کردن در حیاط ممکن بود تا ده بیست بارم در طول روز باشه؟

 یادتونه ؟ وقتی سوار پیکان جوانان می شدیم می خواستیم پیاده شیم بابا می گفت شیشه رو بده بالا . ما هم می افتادیم جون بالابر شیشه ماشین که یه دستگیره بود که باید حول محوری می چرخوندیم تا شیشه که بالا می رفت عرق ماهم در میومد 

یادتونه ؟ شماره تلفن فامیل رو که تو تهران بود می خواستیم بگیریم انگشتامون ورم می کرد اینقد تو حلقه های شماره گیر می چرخید . 

یادتونه ؟ تلویزیونهای شاب لورنس و شارپ قدیمی رو به محض اینکه برفکی می شد بدون اینکه که کنترل بچه کوچیک خونه رو بزنن می پرید جلو نلویزیون با مشتای کوچیکش اینقد می کوبید تو سر تی وی بیچاره که تصویر میومد . 

یادتونه ؟ کارا بین بچه ها تقسیم می شد ؟ شستن ظرفا جاروکردن حیاط دستمال کشیدن ایوون نوبتی بود بدون هیچ بحثی . خستگی مریضی امتحان مهمانی در هیچ تبصره ای نبود مگه با جبران ( یادتونه تریپ اوشین می گرفتیم دستمال سر می بستیم رو دو زانو موزاییک می سابیدیم) 

یادتونه ؟ جارو رشتیا چقد فرشا رو تمیز و براق می کردن ؟ چه گردو خاکی به هوا می رفت؟ چه بویی بلند می شد از جاروی نمدار و فرش دستباف؟

یادتونه ؟ پنکه سه پره ها رو یادتونه (این اواخر که خیلی پیشرفت کرده بود پره هاش شده بود چهار تا ) سر ظهر که روشنش می کردیم چه کیفی داشت 

یادتونه؟ تشک پنبه ایا رو با چه مصیبتی پهن می کردیم با چه مصیبتی جمع می کردیم . 

یادتونه ؟ وقتی میرفتیم مسافرت ما همیشه رو پا بودیم تا این اواخر که ازدواج کردیم ؟ چون مامان بزرگ بود عمو بود ... 

حتما خیلی چیزا یاد شما هست که یاد من نیست . هر چی بود خوب یا بد ما مسوولیت پذیر بار اومدیم . پای اشتباهاتمون وایسادیم . برای بدست آوردن هر چی خواستیم هر چقدر کوچیک زحمت کشیدیم . الانم شکرگزار داشته ها و نداشته هامونیم .

                                                                                   خدایا شکرت



تاريخ : شنبه 1393/02/20 | 17:38 | نویسنده : مرضیه باقری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.