تاريخ : پنجشنبه 1393/09/27 | 22:13 | نویسنده : مرضیه باقری |

قبل از شروع این پست باید اعتراف کنم . سابقه ضعف در قرینه سازی از سالهای خیلی دور با من بوده دلیلش را نمی دانم ولی  چند سال پیش که کلاس نقاشی می رفتم به این ضعف پی بردم . همیشه یک طرف طبیعت بی جان را را در عرض چند دقیقه با کمترین اشتباه می کشیدم بقیه وقتم صرف کشیدن قرینه کار می شد .

                                               ******************

مهرماه تولد خواهر وسطیست . محبوب قلبها . از یک ماه جلوتر بچه ها شروع می کنن به تحقیق و تفحص که چی بخرن و چه جوری سورپرایز کنن . ما خواهر ها هم طبق معمول چیزی می خریم و دونگی حساب می کنیم . امسال دخترک و دخترخاله همسن هم به این جمع پیوستن . چی بخرن ؟ دخترخاله که تصمیم گرفته بود یک گل سرقرمز بزرگ برای کنار موهای خواهر بخرد . دخترک ما هم یک روز مرا کشاند خیابان که پاپوش بخرد . که مورد پسندش واقع نشد . من هم فداکاری کردم و گفتم خودم می بافم . دخترک هم گفت باشه منم ده تومنی رو که می خواستم پاپوش بخرم بهت میدم . (با ذکر این تبصره که اگه پاپوش به دلش نبود دستمزد رو که نمیده هیچ . 8000 تومن هم من باید به ایشون بپردازم . من: باشه ) بعد به خاطر اینکه کم نیارم در تبصره گذاری گفتم به شرط اینکه از کامواهایی که تو خونه داریم ببافم . قرار داد بسته شد و چند روز مانده به تولد سرچی تو اینترنت کردم و یه پاپوش ساده پیدا کردم . مدل پسندیده شد رنگ هم انتخاب شد . در همون شب اول  یه لنگ از پاپوش بافته شد . البته این بگم که که من مبتدی قلاب بافی هستم . از پارسال زمستون فکرش افتاد تو کله ام که به صورت خودجوش ببخشید خودآموز از آموزشهای اینترنتی کار رو در سطح ابتدایی شروع کردم . داشتم می گفتم . فردای اون روز تصمیم گرفتم لنگ دوم رو ببافم و مشکل از همین جا شروع شد . لنگ قرینه نمی شد خط شروع کار به صورت مورب روی کار می افتاد . بافتم شکافتم بافتم شکافتم . صفحه رو باز کردم و سعی کردم طبق دستور پیش برم . اما خط مورب همچنان سر جاش بود . این داستان ادامه پیدا کرد تا خواهر به مناسبت تولد و فارغ التحصیلی ما را به سور در رستوران دعوت کرد. جایتان خالی جمعمان جمع بود . تصمیم گرفتم پاپوش را ببرم رستوران و اشکال کار را از همسر برادر که مهارت خاصی در این زمینه دارد نشان بدهم . ضمن اینکه این کار باید مخفیانه انجام می شد چون دخترک قصد سورپرایز کردن خاله را داشت . همسر برادر کاموا را تحویل گرفت و طبق آن یکی لنگ شروع به بافتن کرد البته زیر میز. دخترک هر از چند گاهی می آمد و اوضاع را رصد می کرد و من می گفتم در حال پیشرفت هستم . باورتان نمی شود داستان خط مورب در دستان ماهر همسر برادر همچنان پا برجا بود . بعد از صرف شام به خانه پدر رفتیم . وقتی نوبت باز کردن کادوها شد . بچه ها دست از بازی کشیدند و همه دور خاله جمع شدند و دخترخاله از خرید گل انصراف داده بود و گل سینه خریده بود . دخترک پیش من آمد و با قیافه شکسته خورده من مواجه شد و زد زیر گریه . هرچقدر خاله بغلش کرد و باهاش صحبت کرد موفق نشد هرچی هم من گفتم امشب تا صبح می شینم آماده ش می کنم  گریه اش ساکت نشد . فقط توی گریه هاش گفت از دستمزد خبری نیست حتی اگه بتونم اون یکی لنگ هم قرینه ببافم و دیگه براش مهم نیست کی آماده می شه ؟ دلم کباب شده بود . حالم گرفت . به خونه که اومدیم شروع کردم به بافتن . تا ساعت دو و نیم . بلاخره تونستم قرینه اش کنم . باورتون نمی شه اگه بگم اصلا نفهمیدم چه جوری درست شد . اشکال از کجا بود؟ اما دخترک اصلا نگاه پاپوش نکرد و قضیه رو فراموش کرد. الان که دارم این پست رو می نویسم از صبح درگیر بافت جورجی هستم . نمی دونم چرا پاهاش قرینه نمی شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حاشیه تولد : کادو ما به خواهر کت و دامن بود . وقتی در مجلس ولیمه مکه برادرم پوشیده بود . یکی از اقوام بعد از احوال پرسی با ایشون گفت . لباست معلومه که از خارج اومده با لباس همه اینا فرق می کنه !!!!!!!!!!!!

ما خواهرها :   خواهر وسطی : 

این هم پاپوش :

 



تاريخ : سه شنبه 1393/09/04 | 17:54 | نویسنده : مرضیه باقری |
این سالهای آخر تقریبا  ازپنج شش سال پیش نزدیکی های عاشورا بچه ها پا می کردن توی کفشش که چهل پنجاه ساله داری این هلیم نذری رو می پزی امسال که حال نداری پولش رو خیرات کن . زن عمو می گفت : حالا امسالم بپزم شاید سال دیگه نبودم . آخه من روز عاشورا چطور در خونمو به روی مردم ببندم . و این شد تا امسال که کسی اصرار نکرد که هلیم نذری پخته نشود چون زن عمو رفت و در خانه ی عمو بسته شد.

امروز همه مون فهمیدیم که اون نذری یه غذای معمولی نبود یه معجزه بود که همه ما رو دور هم جمع می کرد دخترعموهایی که تو تهران بودن  دوستا و فامیلایی که سالی یه بار تو این مراسم می دیدیم . تعریفای زن عمو که باوجود مریضی و کهولت بوی زندگی و نشاط می داد. دور همی بعد از ناهار و.... همه و همه پرید . امروز هرکس خانه خودش بود از صف مردمی که پشت در خانه عمو بود تا سفره های پی در پی که توی اتاقها پهن می شد تا دیس های خوشبوی حلوا و پارچهای شربت زعفرانی و بشقابهای هلیم و بوی خوب دارچین خبری نبود . به قول فرزانه عزیز بند تسبیح پاره شده و همه مهره ها پخش شده اند.

غصه می خورم چرا این سالها ما حتی یک دانه عکس هم از این مراسم نگرفتیم . از دیگی که این سالهای آخر موقع شستنش یک مرد براحتی تویش می رفت و تمیزش می کرد . افسوس افسوس

 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/08/13 | 21:11 | نویسنده : مرضیه باقری |

پستهایی که اخیرا در ذهنم ثبت موقت بودند :

 1-کسی را می شناسم که وقتی یک روز مکالمه رایگان همراه اول را دریافت می کند . به تمام دوستان و اقوام زنگ می زند و فارق از مضرات امواج ساعتها مکالمه می کند . و مراتب گشاده دستی را به عرض مستمعین می رساند. ماه گذشته من هم در آخرین لحظات روز پایانی مکالمه رایگان را فعال کردم. نصفه های روز پیامکی از سحر عزیز برایم به این مضمون آمد : یادت... مثل بوی خاک باران خورده عجیب آرامم می کند.... شب تصمیم گرفتم از امتیازی که داشتم به موبایل سحری زنگ بزنم . تماس برقرار شد و نزدیک به بیست دقیقه با هم حرف زدیم تا اینکه

سحرجونی گفت : عمه چرا خونه زنگ نزدی ؟

گفتم : میدونم وقت استراحتته حتما دراز شدی رو تخت گفتم به موبایلت زنگ بزنم. در ضمن مکالمه رایگان دارم .

در یه لحظه هردو ساکت شدیم . بعد من گفتم : سحر مکالمه رایگان درون شبکه اس ؟

سحر جونی گفت : منم الان داشتم به همین فک می کردم . (آخه خط سحرجونی همراه اول نیس)

من در کمال متانت حدود ده ثانیه با برادرزاده عزیز صحبتها را ادامه دادم و بعد سریع گفتم : عزیزم کاری نداری ؟ خداحافظ

  روز بعد مشابه این مکالمه با خاله جون بود منتها در وقت کمتر 

و به این ترتیب ما بسیار از خیر خدمات همراه اول حظ بردیم . باشد که نصیب همه دوستان و آشنایان شود

                                        ********************

2- نمیدانم تا به حال این حس را تجربه کرده اید ؟

جمعه گذشته تازه از خواب بیدار شده بودم که دوست عزیزم زنگ زد و گفت پدر مریم فوت شده میایی تشییع جنازه ؟ گفتم آره گفت پس میام دنبالت 

ساعت 11 گورستان :

جمعیت زیادی جمع شده بود و صدای دلخراش گریه فضا را بسیار غمگین کرده بود . نمیدانم چرا این مکان همیشه حال مرا دگرگون می کند . توی جمع حرکت می کنم ولی به آدمهایی فکر می کنم که آنجا خوابیده اند. از روی عکسهایشان تصور می کنم که آنها دورو برمان چرخ می خورند . یاد مادربزرگ ، دوست ، عمو و.... می افتم مراسم تشییع که تمام می شود . دوست جان ماشین را قطعه شهدا نگه می دارد تا فاتحه ای برای برادر شهیدش بخواند . به ما می گوید پیاده نشوید الان می آیم . ما پیاده می شویم . قطعه مربوط به سال 66 به بعد است مربوط به اواخر جنگ . بیشترشهدا در دو گورستان قدیمی دفن شده اند و اینجا فقط یک قطعه کوچک است . گویی قطعه ی کوچکی از بهشت است. آنقدر سکوتش دلنشین است که دلم نمی خواهد بلند شوم . نه هیاهوی زنده ها را دارد و نه حضور محسوس مرده های دیگر قطعه ها را . حالم عجیب خوش می شود. انگار سبک شده ام . تا به حال این حس را تجربه نکرده ام  به همراهانم که می گویم : آنها هم با من هم عقیده اند . حتما تجربه کنید این حس ناب را . 

جریمه ..............

شنبه تصمیم گرفتم که کانالهای مربوط به برنامه کودک را رمز بگذارم تا دخترک از هر فرصتی برای تماشای کارتون استفاده نکند . شب که خوابید پدر و دختر دست به کار شدند و کانالهای مربوطه را رمزگذاری کردند. 

نتیجه : شنبه ظهر دخترک به محض کندن لباسهای مدرسه و شستن دستهایش وقتی مشغول خوردن هندوانه بود و کنترل تلویزیون دستش بود . متوجه شد . بیدرنگ دست به کار شد و من با کانال باز مواجه شدم . لبخندی از رضایت زد و در مقابل نگاه پراز سوال من گفت : رمز موبایل رو زدم . همون بود . شاهکار پدر و دختر . توی دنیا برای خانواده ما فقط یک رمز وجود دارد شماره موبایل من . رمز کارتهای اعتباری،رمز قفل ماشین ، رمز گوشیها ، رمز کامپیوتر و لپ تاب ...........

4- هر روز پشت پنجره می ایستم تا سرویس مدرسه دخترک بیاید . وقتی سوار می شود می روم سراغ کارهایم . امروز هم طبق معمول پشت پنجره منتظر بودم . با آنکه ساعت هفت و نیم بود کوچه ساکت و خلوت بود . هر روز این جور ساکت است و من متوجه نشده ام یا امروز این جوریست ؟ با یک حساب سرانگشتی فهمیدم هر روز داستان همین است . با وجود آپارتمانهای نسبتا زیادی که در این کوچه است کمتر وقتی است که بچه ای را دیده باشم . بقیه خانه های ویلایی هم که دورادور می شناسم بچه ها بزرگ شده و رفته اند. به همین راحتی کوچه هایمان از بچه مدرسه ای خالی می شود. من اصولا با بچه زیاد موافق نیستم ولی امروز یاد زمانی افتادم که وقتی در حیاط را باز می کردیم که به مدرسه برویم از هر خانه ای حداقل سه چهار تا بچه بیرون می آمد .و خیابان پر می شد از جنبش و حرکت .....



تاريخ : دوشنبه 1393/08/05 | 17:38 | نویسنده : مرضیه باقری |
فرمول ساده جلوگیری از سوء تفاهم در ارتباطات خانوادگی و اجتماعی

همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم  مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا "سوء تفاهم" بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است. 

واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده ، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست. 
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
 کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و ... .

"دیوید برلو" -که از نامداران علم ارتباطات انسانی است- نگاه جالبی به موضوع دارد. از دیدگاه او کلمات به تنهایی معنایی ندارند، معنا در درون انسان هاست. انسان ها معنای خود را بر کلمات بار می کنند و سپس کلمات را به سمت یکدیگر روانه می سازند.

اشتباه بزرگ ما می تواند این باشد که کلمات را بدون توجه به گوینده کلمات دریافت و معنی کنیم. در چنان صورتی خطر سوء تفاهم همیشه وجود دارد. این خطر به ویژه در کلماتی که معنای انتزاعی دارند بیشتر است. مانند این که زن خوشبختی را چیزی می داند و شوهرش معنای دیگری از آن دارد. بنابراین ، هر کدام از آنها، بر اساس معنای خود از خوشبختی می کوشد دیگری را خوشبخت کند ولی نتیجه ، هرگز مطلوب نیست.  
در چنین وضعی زن با خود می گوید: "من که تمام تلاش خودم را برای خوشبخت کردن همسرم انجام می دهم ولی انگار او اصلاً نمی بینید." مرد هم دقیقاً همین ها را با خود می گوید و شکاف میان آن دو ، روز به روز بیشتر می شود

حال از این بحث چه نتیجه عملی برای زندگی می توان گرفت؟ 
در پاسخ، این سه نکته را می توان به طور خلاصه مطرح و بحث را جمع بندی کرد:

1 - همیشه یادتان باشد که کلمات، به خودی خود الزاماً معنا ندارند. کلمات (به خصوص انتزاعی ها) همراه با گوینده شان معنی دار می شوند. 

2 - قبل از این که درباره حرف های طرف مقابل تان قضاوت کنید، سعی کنید به درک مشترکی از کلمه برسید. برای رسیدن به این درک مشترک، از کلمه عبور کنید و بکوشید نگاهی که طرف مقابل تان به آن کلمه و موضوع دارد را کشف کنید. در این صورت، به جای بحث بر سر کلمه، خواهید کوشید درباره مفهوم آن به نتیجه مشترک برسید.

 3- همیشه به یاد داشته باشید که ممکن است آنچه شما می گویید یک چیز باشد و آنچه طرف مقابل دریافت می کند، چیز دیگر

دلیل کپی  پسیت کردن این مقاله و نوشتنش در پست بیشتر نکات کلیدی آن بود و همچنین بیربط نبودن آن با موضوع پست پیشین . امیدوارم نکات کلیدیش به دردمان بخورد .



تاريخ : سه شنبه 1393/07/15 | 23:10 | نویسنده : مرضیه باقری |
به نظر شما فهمیدن کار سختیست . تا به حال به این سوال فکر کردید ؟؟؟؟؟( فهمیدن در این پست درک شرایط موجود و درک متقابل است)

چند وقت پیش با کسی صحبت می کردم که با خانواده اش مشکل داشت . مقصر طرف مقابل بود که اشتباهاتش بسیار بدیهی و فاحش بود. بهش گفتم برو حرفاتو بهش بزن شرایطت رو بهش بگو . اشتباهاتش رو که باعث بوجود اومدن همچین جوی شده یادآوری کن . حتما قبول می کنه .

یک کلمه بهم گفت : نمی فهمه 

من : ینی چی که نمی فهمه . اشتباه به این واضحی که عالم و آدم تایید می کنه رو نمی فهمه ؟

گفت : نمی فهمه

اون روز او رفت . این کلمه هم از ذهن من رفت . تا چند روز بعد دیدم طرف راست می گه برا بعضیا فهمیدنه کار خیلی سختیه . هر چی توضیح میدی طرف حرف خودشو میزنه . (حتما حتما این شرایط براتون پیش اومده )

میگن کسی رو که خوابه می شه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب زده رو نمی شه. من می گم کسی که موضوع براش روشن نشده رو می شه روشنش کرد ولی کسی که بلا نسبت شما خودشو به نفهمی زده رو هرگز نمی شه حالی کرد.

حالا از کجا بفهمیم کسی تو کوچه علی چپه یا گم کرده آدرس بدی پیدا می کنه ؟ 

آیا باید خوشبین بود و فک کرد کوچه علی چپی وجود نداره ؟ 

شاید فهمیدن تعهد ایجاد کنه . ینی وقتی من حرفای شما رو فهمیدم ملزم شدم از رفتارایی که برام عادت شده دست بکشم . ملزم شدم از حقوقی  که خودم برا خودم قائلم کوتاه بیام . خلاصه باعث زحمت ما آدما می شه . چه کسایی حاضرن تو زحمت بیفتن ؟ از حقشون (همون حقی که خودشون برا خودشون قائلن نه حق واقعی) بگذرن ؟

من فکر می کنم اصولا گفتگو راه حل خوبیه فقط به شرطی که طرفین در وضعیت تساوی باشند اگر یکی بر مسند قدرت باشه بعید می دونم نتیجه بده

گاهی اوقات باید طرف رو رها کرد تو حوضچه افکار خودش به شرطی که این فرد آدم مهمی نباشه تو زندگیت . مث یه همکار یه آشنای دور 

می شه لطفا اگه تجربه موفقی دارید اینجا به اشتراک بذارید؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 1393/07/07 | 11:39 | نویسنده : مرضیه باقری |

 

تابستان امسال برایم مثل برق گذشت زودتر از آنچه که فکر می کردم . ماه رمضان که در رکود کامل بودیم که البته در اواخر ماه خبر رسید احمد عزیز(برادرزاده) در حال مزدوج شدن است. بلافاصله بعداز ماه توی تعطیلات عید فطر برادرجان جهت معرفی عروس جدید جشن کوچیکی برپا کرد . عروس ملوس معرفی شد . جشن خیییلی خوش گذشت . از حال و هوای جشن خارج نشده بودیم که کارنامه کنکور اعلام شد و به مدت ده روز ما اسیر انتخاب رشته بودیم با اختلاف عقیده دختر و پدر در انتخاب شهر. بنده هم که وضعیتم کاملا مشخص بود . شاهین ترازو بودم . تا بلاخره داستان انتخاب رشته پایان یافت و پرونده اش بسته شد . و ما باز به چند عروسی دور و نزدیک  دعوت شدیم . در خلال این عروسی بازیها تصمیم گرفتیم پنجره های ساختمان را دو جداره کنیم . عملیات سرچ برای انتخاب برند و نصاب شروع شد . بعد از بستن قرار داد و اندازه گیری عروسی بعدی از راه رسید . پسرخاله جان که مثل خواهرزاده برایمان عزیز است . ناگفته نماند که معرفی همسرش با من بود و شکر خدا هرکس که عروس و خانواده اش را می شناخت به انتخاب من احسنت می گفت. بنا به دلایلی در این عروسی خیلی فرصت فعالیت نداشتم اما بهر صورت این عروسی هم خیلی خوش گذشت و عروس و داماد به خانه بخت رفتند (اولین بار در این عروسی دیدم که فرش قرمز پهن شد و با طاق نصرت و انواع گازهای رنگی در دو سوی فرش و فشفشه ها و منورهای جذاب و عبور عروس و داماد از این فرش و تشکیلات با عشوه و ناز) پس فردای آن روز عازم سفر شدیم چند روزی در نوشهر ماندیم . عملیات تعویض پنجره به محض رسیدن اجرا شد که بدنبالش تمیزکاری اساسی رو انجام دادیم . بعد نتیجه کنکور اعلام شد چیزی که تقریبا خودمان حدس میزدیم . قبولی دخترمان در دانشگاه دولتی شهر در رشته نرم افزار. پدرخانواده به قدری از این خبر شاد شد که اگر پنجره ها دو جداره نبود اهل کوچه را زابراه می کرد . دختری اول کمی دپرس شد (به خاطر دانشگاه ) ولی بعد که منطقی فکر کرد خوشحال و سرحال شد . پروژه بعدی عروسی برادرزاده همسر بود که صد البت از عمو و زن عمو انتظار ویژه ای داشتن ، برای همین بیشتر از باقی عروسیها پایمان گیر بود،خدا را شکر که الان تمام جنگولک بازیهای عروسی با سفارش کارها به بیرون و افراد خبره درست می شودو الا واویلا بود . البته خوشبختانه عروس هم سختگیر نبود و به چیزهایی که در بازار بود راضی شد . این بود انشا ما درباره تابستان.

درست است که خیلی مختصر بود اما حاشیه های زیادی داشت . از جاهای خوبش گفتم (به قول مامانم ) که انرژی منفی نگیرید .امیدوارم از این به بعد زودتر بیایم

 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/07/01 | 23:18 | نویسنده : مرضیه باقری |
وقتی خبر تولد برادرزاده بیتاجون رو توی وبلاگش خوندم یاد تولد هیجان انگیز اولین برادرزاده خودم افتادم :

خانواده ما و عموجان در فاصله 40 50 متری هم زندگی می کردیم . پدرها که با هم برادر بودند و مادرها هم عین خواهر . مامان نقش خواهر بزرگ را داشت و حامی زن عمو بود در سختیها . وقتی پسرعمو هم خدمت برادرم در سربازی توی میدان مین شهید شد . این دو خانواده بیشتر به هم نزدیک شدن . تا اینکه دخترعمو همسر برادر شد تا برادر بشود پسری برای عمو و زن عمو 

سال 62 یا 63 بود دقیقا یادم نیست ولی بهار بود . همسر برادرم به همراه مامان برادر و زن عمو (مادر زن برادر ) به مرکز استان رفتن تا بچه در بیمارستان مجهزتری متولد بشه . یادمه بعد از گذشت چند ساعت خواهر شماره بیمارستان را گرفت وقتی یه بخش زایمان وصل کردن

خواهر اسم و فامیل همسر برادر را گفت و پرسید زایمان کرده ؟

تلفنچی بعد از یک مکث : بله .

خواهر : چی ؟

تلفنچی : دختر 

خواهر : ممنون

ما (همه دخترعموها خواهرها مادربزرگهایمان و احتمالا آن یکی زن عمو و دخترهایش ) : چی شد ؟

خواهر : دختر 

ما :

شما : چرا ؟؟؟؟ مگه فرق داره ؟؟؟

من : بله . ینی نه . اما اون موقع فرق می کرد . سعید عزیز تازه رفته بود خواهرهای بزرگ هر دو خانواده صاحب دختر شده بودن و جو خیلی سنگین بود . البته نه برای من بلکه برای بزرگترها . انگار همه دوست داشتن این بچه مرهمی باشد برای دل همه . 

خلاصه باشنیدن این خبر اولین واکنش از طرف ننه اصفهانی (مادربزرگ همسربرادر )بود که گفت خب ننه جون من کمرم و پام خیلی درد می کنه قرصام خونه ملک (زن عمو) جامونده پاشم برم . بقیه هم پراکنده شدن .

فردا (نزدیک ظهر ) :

وقتی صدای بوق ماشین بلند شدگوسفند را جلو در حیاط زمین زدند . ماشین ایستاد و مامان زن عمو همسربرادر و برادر پیاده شدن . گوسفند قربانی شد و بچه بغل مامان و وسایل دست زن عمو بود وارد ساختمان که شدن

خواهربزرگم جلو رفت بچه را بغل کرد و به مادربزرگها گفت : قدم دختر کوچولو مبارک 

مادربزرگها : بچه که دختر نیست 

ما : پس چیه ؟

مادربزرگها با هم : پسر 

ما :

در یک لحظه صدای جیغ و شادی همه به هوا بلند شد . و همه  ننه اصفهانی (روحش شاد) رو دیدن که وسط جمعیت قر می داد . اون روز اولین بار بود بعد از شهادت سعید عزیز که از این خانواده صدای خنده و شادی بلند شد. (بعدا معلوم شد بچه در بیمارستان دیگه ای متولد شده ) خداییش دنیای بدون سونوگرافی دنیای هیجان انگیزی بود.

تولد این بچه(مامان اسمش را امیرحسین گذاشت )  حال و هوای خانواده رو عوض کرد . ده روز خانواده عمو در کنار مابود و ما روزهای خوبی را با هم گذراندیم . بخصوص من و دخترعمویم نسرین که یک سال از من بزرگتر است . هر روز به طور مرتب سری به انبار کمپوتهایی که برای زائو می آوردند می زدیم . انتخاب اولمان کمپوت گیلاس بود بعد آلبالو و آلو (سیب و گلابی مطلقا) الان هم که یاد تولد این بچه می افتیم و راز برملا شده کمپوتها همسربرادر نگاه سرزنش باری به مادو نفر می کند.

خلاصه اینکه آن بچه سرخپوست پف کرده الان تبدیل به یک جوان برازنده و خوش تیپ و خوش اخلاق و خوش فکر و خوش وووووووووو تا صبح میتونم بگم (هزارماشالا) شده ( که به قول قدیمیها هفت قرآن بین او و دایی شهیدش باشد . بسیار شبیه به دایی )خودش پدر یک فرشته دو ساله به نام بهار است . حالا بهار هر دفعه که پهلویمان باشد و صدایم کند : عمه . انگار تمام دنیا مال منست

 

توضیح نوشت :

بعد از آن دختر ها و پسرهای دیگری به جمع خانواده ما اضافه شد ولی هیچوقت جنسیت آنها باعث محبوبیتشان نشد . خدا را شکر همه سالم و زیبا ( عقیده نژادپرستانه مامانم : نوه های من قابل مقایسه با هیچ بچه ای نیستن . چون خدا اونا رو با مدادرنگی خارجی نقاشی کرده . رژیم آپارتاید به گرد این عقیده هم نمی رسه )

 



تاريخ : یکشنبه 1393/04/22 | 18:26 | نویسنده : مرضیه باقری |
از برکت ماه مبارک  ریا نباشه تا ظهر ( حدود ساعت 11 تا 11/30 بستگی به زنگ تلفن داره ) عبادت می کنم . گفتم عبادت یاد یه خاطره افتادم . این خاطره تقریبا هر سال ماه رمضان برام تداعی میشه 

چن سال پیش یه همکار جوون داشتیم که خیلی گل بود . (چه خوبه از آدم به نیکی یاد بشه )

ماه رمضون که می شد . دیرتر از همیشه میومد سرکار . وقتی هم میومد با چشمای پف کرده . بهش می گفتم : چرا اینقد دیر میای ؟ مگه الان وقت سرکار اومدنه ؟ در حالیکه خمیازه می کشید می گفت : خانم داشتم عبادت می کردم . می گفتم : ساعت نه صبح و عبادت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می گفت : مگه نشنیدید خواب آدم روزه دار عبادته ؟

                                        *************************

 چهار ساله اومدیم تو این خونه بالکنمون که به کوچه مشرفه بی حجابه . از پرده گل گلی گرفته تا تور توری . نظرم رو نگرفت تا اینکه شوهر خواهر فداکار آقای حصیرباف رو می بینه شمارشو می گیره و میده به من . اینقدر این پرده حصیری بهم حس خوب میده .کیا با این پرده خاطره دارن ؟

لینک

 

بفرمایید ادامه  ( رمز همون رمز قبلیه)

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1393/04/09 | 19:9 | نویسنده : مرضیه باقری |
چند روزیست که صبح ها که از خواب بیدار می شوم انگار یک بطری سرکه فرد اعلا را نوش جان کرده ام . آنقدر دلم شور می زند که گلاب به رویتان حالت تهوع می گیرم . فردا روز آزمون دختریست . خودش آرام است ولی نمی دانم چه بر سر من آمده . امروز صبح هم همین طورم . می گذارم دختری بخوابد کمی بعد بیدار می شود صبحانه می خورد و جزوه فیزیک را دستش می گیرد و من توی آشپزخانه می لولم . تاظهر نهار را که می خوریم توی اتاق می رویم با دختری صحبت می کنم ولی نه از درس و کنکور . هرگونه حرف زدن در این مورد منجر به لو دادن اضطرابم می شود. از اتاق که می رود چشم می دوزم به سقف . و یکسال گذشته را مرور می کنم و قطعا بچه هایی به مراتب باهوشتر و درسخوانتر از بچه ما فردا کنکور می دهند اما آنچه که برایم خیلی مهم است این است که در سال گذشته دخترم با برنامه ریزی و علاقه درس خواند . و وقتش را تلف نکرد  در خانه ما مثل خیلی از خانه های دیگر دارای قوانین مشخصی است که بچه ها این را پذیرفته اند . ما کلا خانواده ه ای پر رفت و آمدی نیستیم و توی این یک سال رفت و آمدمان به حداقل رسید من تمام تلاشم را می کردم که آرامش و نظم خانه حفظ شود . چون هرگونه تغییری در برنامه تا مدتها باعث پریشانی حواس می شود . خدا را شکر می کنم که عدو سبب خیر شد و درست در زمانیکه دخترم به من احتیاج داشت در کنارش بودم . و حمایتش کردم . بگذریم عصر به بچه هامی گویم برویم بیرون قدمی بزنیم اما دختری ترجیح می دهد خانه بماند و برای پیدا کردن گوشی کمی سرچ کند. زمانیکه همه بچه ها دلشان می خواهد گوشی داشته باشند دختر ما قرار گذاشت کنکورش را که داد سیمکارت و گوشی  مورد علاقه اش را بخریم . سفارش سیم کارت را پدرش داده . با دخترک سوار تاکسی می شویم و در فروشگاه پیاده می شویم تا آجیل شیرین مانی بخریم و به اهتمام دخترک این یک قلم جنس تبدیل به یک لیست بلند می شود . به خانه که برمی گردیم همسر آمده فوتبال شروع شده بساط الویه را جلو بچه ها می گذارم تا مواد پخته شده را خرد کنند و خودم را سرگرم می کنم صدای فریاد دختری و پدرش بلند می شود ظاهرا گل خوردیم . دخترک قهقهه می زند . شام می خوریم . بعد از شام دختری وسایلش را آماده می کند دوش می گیرد و می خوابد و من تا ساعتها بیدار می مانم پست می گذارم و بلاگفای بی انصاف می پراند (مانده ام تو کار این پشتکار . بار چهارم است که می نویسم )

بعدن نوشت :

ساعت 6 صبح از سه طرف صدای آلارم موبایل ساعت است که بلند می شود . سه نفری می پریم . توی آشپزخانه نان تست و پنیر و گردو را با شریت گرم عسل  آماده می کنم . دختری صبحانه اش را که می خورد از زیر قران ردش می کنم و حرکت می کنیم . در دانشگاه شلوغ است همسر می ماند و ما پیاده راه می افتیم وسطهای راه دوست دختری را می بینیم . از من خداحافظی می کنند و من برمی گردم . میرویم کنار مزار شهدای گمنام . آنجا فاتحه ای می خوانیم و من تشکر می کنم از آنها که رفتند تا دختر من تجربه ای شیرین از کودکی نوجوانی و جوانیش داشته باشد . 

نمایی از میز یک بچه ی کنکوری

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

مقبره شهدای گمنام

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/04 | 22:36 | نویسنده : مرضیه باقری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.