داستان یک تولد
وقتی خبر تولد برادرزاده بیتاجون رو توی وبلاگش خوندم یاد تولد هیجان انگیز اولین برادرزاده خودم افتادم :

خانواده ما و عموجان در فاصله 40 50 متری هم زندگی می کردیم . پدرها که با هم برادر بودند و مادرها هم عین خواهر . مامان نقش خواهر بزرگ را داشت و حامی زن عمو بود در سختیها . وقتی پسرعمو هم خدمت برادرم در سربازی توی میدان مین شهید شد . این دو خانواده بیشتر به هم نزدیک شدن . تا اینکه دخترعمو همسر برادر شد تا برادر بشود پسری برای عمو و زن عمو 

سال 62 یا 63 بود دقیقا یادم نیست ولی بهار بود . همسر برادرم به همراه مامان برادر و زن عمو (مادر زن برادر ) به مرکز استان رفتن تا بچه در بیمارستان مجهزتری متولد بشه . یادمه بعد از گذشت چند ساعت خواهر شماره بیمارستان را گرفت وقتی یه بخش زایمان وصل کردن

خواهر اسم و فامیل همسر برادر را گفت و پرسید زایمان کرده ؟

تلفنچی بعد از یک مکث : بله .

خواهر : چی ؟

تلفنچی : دختر 

خواهر : ممنون

ما (همه دخترعموها خواهرها مادربزرگهایمان و احتمالا آن یکی زن عمو و دخترهایش ) : چی شد ؟

خواهر : دختر 

ما :

شما : چرا ؟؟؟؟ مگه فرق داره ؟؟؟

من : بله . ینی نه . اما اون موقع فرق می کرد . سعید عزیز تازه رفته بود خواهرهای بزرگ هر دو خانواده صاحب دختر شده بودن و جو خیلی سنگین بود . البته نه برای من بلکه برای بزرگترها . انگار همه دوست داشتن این بچه مرهمی باشد برای دل همه . 

خلاصه باشنیدن این خبر اولین واکنش از طرف ننه اصفهانی (مادربزرگ همسربرادر )بود که گفت خب ننه جون من کمرم و پام خیلی درد می کنه قرصام خونه ملک (زن عمو) جامونده پاشم برم . بقیه هم پراکنده شدن .

فردا (نزدیک ظهر ) :

وقتی صدای بوق ماشین بلند شدگوسفند را جلو در حیاط زمین زدند . ماشین ایستاد و مامان زن عمو همسربرادر و برادر پیاده شدن . گوسفند قربانی شد و بچه بغل مامان و وسایل دست زن عمو بود وارد ساختمان که شدن

خواهربزرگم جلو رفت بچه را بغل کرد و به مادربزرگها گفت : قدم دختر کوچولو مبارک 

مادربزرگها : بچه که دختر نیست 

ما : پس چیه ؟

مادربزرگها با هم : پسر 

ما :

در یک لحظه صدای جیغ و شادی همه به هوا بلند شد . و همه  ننه اصفهانی (روحش شاد) رو دیدن که وسط جمعیت قر می داد . اون روز اولین بار بود بعد از شهادت سعید عزیز که از این خانواده صدای خنده و شادی بلند شد. (بعدا معلوم شد بچه در بیمارستان دیگه ای متولد شده ) خداییش دنیای بدون سونوگرافی دنیای هیجان انگیزی بود.

تولد این بچه(مامان اسمش را امیرحسین گذاشت )  حال و هوای خانواده رو عوض کرد . ده روز خانواده عمو در کنار مابود و ما روزهای خوبی را با هم گذراندیم . بخصوص من و دخترعمویم نسرین که یک سال از من بزرگتر است . هر روز به طور مرتب سری به انبار کمپوتهایی که برای زائو می آوردند می زدیم . انتخاب اولمان کمپوت گیلاس بود بعد آلبالو و آلو (سیب و گلابی مطلقا) الان هم که یاد تولد این بچه می افتیم و راز برملا شده کمپوتها همسربرادر نگاه سرزنش باری به مادو نفر می کند.

خلاصه اینکه آن بچه سرخپوست پف کرده الان تبدیل به یک جوان برازنده و خوش تیپ و خوش اخلاق و خوش فکر و خوش وووووووووو تا صبح میتونم بگم (هزارماشالا) شده ( که به قول قدیمیها هفت قرآن بین او و دایی شهیدش باشد . بسیار شبیه به دایی )خودش پدر یک فرشته دو ساله به نام بهار است . حالا بهار هر دفعه که پهلویمان باشد و صدایم کند : عمه . انگار تمام دنیا مال منست

 

توضیح نوشت :

بعد از آن دختر ها و پسرهای دیگری به جمع خانواده ما اضافه شد ولی هیچوقت جنسیت آنها باعث محبوبیتشان نشد . خدا را شکر همه سالم و زیبا ( عقیده نژادپرستانه مامانم : نوه های من قابل مقایسه با هیچ بچه ای نیستن . چون خدا اونا رو با مدادرنگی خارجی نقاشی کرده . رژیم آپارتاید به گرد این عقیده هم نمی رسه )

 

[ یکشنبه 1393/04/22 ] [ 18:26 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
خاطره + سه اپیزود
از برکت ماه مبارک  ریا نباشه تا ظهر ( حدود ساعت 11 تا 11/30 بستگی به زنگ تلفن داره ) عبادت می کنم . گفتم عبادت یاد یه خاطره افتادم . این خاطره تقریبا هر سال ماه رمضان برام تداعی میشه 

چن سال پیش یه همکار جوون داشتیم که خیلی گل بود . (چه خوبه از آدم به نیکی یاد بشه )

ماه رمضون که می شد . دیرتر از همیشه میومد سرکار . وقتی هم میومد با چشمای پف کرده . بهش می گفتم : چرا اینقد دیر میای ؟ مگه الان وقت سرکار اومدنه ؟ در حالیکه خمیازه می کشید می گفت : خانم داشتم عبادت می کردم . می گفتم : ساعت نه صبح و عبادت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می گفت : مگه نشنیدید خواب آدم روزه دار عبادته ؟

                                        *************************

 چهار ساله اومدیم تو این خونه بالکنمون که به کوچه مشرفه بی حجابه . از پرده گل گلی گرفته تا تور توری . نظرم رو نگرفت تا اینکه شوهر خواهر فداکار آقای حصیرباف رو می بینه شمارشو می گیره و میده به من . اینقدر این پرده حصیری بهم حس خوب میده .کیا با این پرده خاطره دارن ؟

لینک

 

بفرمایید ادامه  ( رمز همون رمز قبلیه)

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/04/09 ] [ 19:9 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
این روزها ....
چند روزیست که صبح ها که از خواب بیدار می شوم انگار یک بطری سرکه فرد اعلا را نوش جان کرده ام . آنقدر دلم شور می زند که گلاب به رویتان حالت تهوع می گیرم . فردا روز آزمون دختریست . خودش آرام است ولی نمی دانم چه بر سر من آمده . امروز صبح هم همین طورم . می گذارم دختری بخوابد کمی بعد بیدار می شود صبحانه می خورد و جزوه فیزیک را دستش می گیرد و من توی آشپزخانه می لولم . تاظهر نهار را که می خوریم توی اتاق می رویم با دختری صحبت می کنم ولی نه از درس و کنکور . هرگونه حرف زدن در این مورد منجر به لو دادن اضطرابم می شود. از اتاق که می رود چشم می دوزم به سقف . و یکسال گذشته را مرور می کنم و قطعا بچه هایی به مراتب باهوشتر و درسخوانتر از بچه ما فردا کنکور می دهند اما آنچه که برایم خیلی مهم است این است که در سال گذشته دخترم با برنامه ریزی و علاقه درس خواند . و وقتش را تلف نکرد  در خانه ما مثل خیلی از خانه های دیگر دارای قوانین مشخصی است که بچه ها این را پذیرفته اند . ما کلا خانواده ه ای پر رفت و آمدی نیستیم و توی این یک سال رفت و آمدمان به حداقل رسید من تمام تلاشم را می کردم که آرامش و نظم خانه حفظ شود . چون هرگونه تغییری در برنامه تا مدتها باعث پریشانی حواس می شود . خدا را شکر می کنم که عدو سبب خیر شد و درست در زمانیکه دخترم به من احتیاج داشت در کنارش بودم . و حمایتش کردم . بگذریم عصر به بچه هامی گویم برویم بیرون قدمی بزنیم اما دختری ترجیح می دهد خانه بماند و برای پیدا کردن گوشی کمی سرچ کند. زمانیکه همه بچه ها دلشان می خواهد گوشی داشته باشند دختر ما قرار گذاشت کنکورش را که داد سیمکارت و گوشی  مورد علاقه اش را بخریم . سفارش سیم کارت را پدرش داده . با دخترک سوار تاکسی می شویم و در فروشگاه پیاده می شویم تا آجیل شیرین مانی بخریم و به اهتمام دخترک این یک قلم جنس تبدیل به یک لیست بلند می شود . به خانه که برمی گردیم همسر آمده فوتبال شروع شده بساط الویه را جلو بچه ها می گذارم تا مواد پخته شده را خرد کنند و خودم را سرگرم می کنم صدای فریاد دختری و پدرش بلند می شود ظاهرا گل خوردیم . دخترک قهقهه می زند . شام می خوریم . بعد از شام دختری وسایلش را آماده می کند دوش می گیرد و می خوابد و من تا ساعتها بیدار می مانم پست می گذارم و بلاگفای بی انصاف می پراند (مانده ام تو کار این پشتکار . بار چهارم است که می نویسم )

بعدن نوشت :

ساعت 6 صبح از سه طرف صدای آلارم موبایل ساعت است که بلند می شود . سه نفری می پریم . توی آشپزخانه نان تست و پنیر و گردو را با شریت گرم عسل  آماده می کنم . دختری صبحانه اش را که می خورد از زیر قران ردش می کنم و حرکت می کنیم . در دانشگاه شلوغ است همسر می ماند و ما پیاده راه می افتیم وسطهای راه دوست دختری را می بینیم . از من خداحافظی می کنند و من برمی گردم . میرویم کنار مزار شهدای گمنام . آنجا فاتحه ای می خوانیم و من تشکر می کنم از آنها که رفتند تا دختر من تجربه ای شیرین از کودکی نوجوانی و جوانیش داشته باشد . 

نمایی از میز یک بچه ی کنکوری

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

مقبره شهدای گمنام

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 1393/04/04 ] [ 22:36 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
سهمی از زندگی

 

توجه ! گول این تصویر را نخورید این پست حاوی مقادیر زیادی انرژی منفیست . مجبور نیستید بخوانید.

 

این پست می توانست طولانی تر باشد. ولی هرچه طولانیتر انرژی منفیش بیشتر . 

تلفنی صحبت می کنم . می گویم دیروز منتظرت بودم چرا نیامدی ؟ می گوید سرم درد می کرد شب قبل خیییلی گریه کرده بودم . می گویم چرا ؟ می گوید بیماری برادر شوهرم برگشته بعد از تمام شدن دوره شیمی درمانی وقتی آزمایش می دهد معلوم می شود بیماری در جای دیگر بدنش نشت کرده . گریه می کند و از زندگی سخت این مرد می گوید : ارتشی بود تمام مدت خدمتش در جنگ شهرهای مرزی بود بعد از آن مسئول خنثی کردن مین تا اینکه چند سال پیش بازنشسته  شد و توانست خانه ای در کرج بخرد و آنجا در کنار زن و بچه ای را که سالها حسرت دیدنش را داشتن باشد  . هنوز چند وقتی نگذشته بود که پسرش بیمار شد . دو سه سالی را با بیماری خونی دست و پنجه نرم کرد تا بدن در گور آرامش گرفت . چند ماه پیش خودش درد دندان امانش را می برد به دکتر مراجعه می کند توی عکس رادیولوژی دندان پزشک متوجه توده ای در لثه می شود و..... 

  با خودم فکر می کنم همه ما در زندگی فراز و نشیبهای زیادی را تجربه کرده ایم . بیماری  از دست دادن عزیزان مشکلات اقتصادی و.... ولی روزهای خوب هم کم نداشته ایم موفقیتهای تحصیلی و مالی سفرها تفریحات . اما بعضی آدمها انگار بدنیا می آیند که زجر بکشند زجر بکشن زجر بکشند و بروند . زندگی با آنها یر به یر که نیست هیچ لجاجت هم می کند. آنقدر خوشیهایشان کم است که در رنجشان محو می شود  . آدم می ماند حکمت خلق این افراد چیست ؟ برخورد با چند نمونه از آدمها باعث شد که یک ایده فلسفی در ذهن من نقش ببندد نمی دانم چقدر با من موافقید ولی ...

من معتقدم  آدمها هر کدام از زندگی یک سهم دارند . درست مثل اینکه کنار سینی نشسته باشی که داخلش یک هندوانه گنده باشد . هندوانه را چاقو بزنند و به کسانیکه دور این سینی نشسته اند یک ریف از این میوه بدهند .  عدالتی در کار نیست .  سهم یکی بیشتر می شود سهم یکی کمتر . سهم یکی رسیده تر سهم یکی کال تر . سهم یکی شیرین سهم یکی تلخ . با قسمتهای شیرین رسیده آبدار میوه کاری ندارم . اما آن کس که قسمتش  تلخ است ذهنم را خیلی درگیر می کند . به دقت به اطرافتان نگاه کنید می توانید حداقل یک نمونه پیدا کنید که همیشه سهمش تلخ بوده . تلخ

    تلفن را که زمین می گذارم هندوانه سهم جلو چشمهایم می آید. درست مثل آن روز که ........  

 

                             

[ شنبه 1393/03/24 ] [ 12:0 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
نه گفتن به چه قیمتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند شب پیش مهمان بودیم مهمان فامیل همسر . دخترک شیرین جاری جان با دیدن دخترک بنده مشغول بازی شد . سر سفره دخترک شیرین پیش ما آمد و با موهای بافته شده دخترکمان بازی می کرد تا اینکه جاری جان پرسید : بچه اذیت نمی کند ؟ دخترکمان گفت چرا اذیت می کند . چند دقیقه گذشت دخترکمان از جایش بلند شد بچه را بغل کرد و برد تحویل مادرش داد . من و دخترخانمی مبهوت نگاه هم کردیم  . 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟

برایتان می گویم . اصولا من آدم رودربایستی هستم و در خیلی جاها بی خیال حق و خواسته ام شده ام  .اگر پای کمک کردن باشد مطلقا نمی توانم نه بگویم . این را نشنیده بگیرید قبلنا من به کمک کسانی می رفتم که از من کمک نمی خواستند بگذارید  (روش مادرم ) : ارتباط مادرم با دیگران (چه غریبه و چه فامیل ) بر مبینای دادوستد نبود بیدریغ بود یعنی اگر به کسی کمک می کرد و جواب عکس می گرفت خودش را اصلا سرزنش نمی کرد چون نیتش بر این بود که خودم دوست داشتم کمک کنم برای تشکر این کار را نکردم ولی بنده نه .  انتظار داشتم طرف مقابل فردا روزی به دادم برسد و گرهی از کارم باز کند . مسلما با چنین روحیه ای امدادرسانی من به سرمنزل مقصود نرسید و من مجروح و خسته شدم وقتی با خودم خلوت کردم به این نتیجه رسیدم تا کسی از من کمک نخواست به یاریش نشتابم   . اوایل خیلی سخت بود و به محض اینکه روحیه سوپر منی من فعال می شد با خودم می گفتم نه اگر کمک بخواهد حتما می گوید و اگر کسی کمک می خواست در حد توان دریغ نمی کردم . حالم بهتر شده بود از اینکه در مقابل دیگران احساس مسئولیت نمی کردم گرچه گاهی از دستم در می رفت اما !!!!!!!!! روحیه  امدادرسانی به کسانیکه تقاضای کمک داشتن بدون در نظر گرفتن شرایط کماکان با من همراه بود تا اینکه 

چند روز پیش عزیزی از من تقاضای کمک کرد مکالمه تلفنی بود و گرنه حضوری عمرا . بنده از قبل آمادگی چنین حرفی را داشتم برای همین به سادگی و بدون توضیح گفتم : نه نمی توانم . طرف خداحافظی کرد . چند ثانیه ای گذشت تا مثل برق گرفته ها فهمیدم چکار کردم . آنقدر منقلب بودم که می خواستم بروم سراغ طرف و بگویم غلط کردم تمام ادله منطقی که تا چند دقیقه قبل ردیف کرده بودم برای گفتن آن نه به نظرم غیرمنطقی و خودخواهانه آمد . کم کم سرم تیر کشید و سردرد به سراغم آمد حالا درد در شقیقه هایم طبل می نواخت اما دیگر گذشته بود . فردا صبح به طرف زنگ زدم و با یک توضیح بسیار کوتاه آمادگی خودم را برای کمک اعلام کردم . طرف تشکر کرد و گفت حل شده و من به تو ایمان دارم که برایت مقدور نبوده و با خوشی خداحافظی کردیم و کله بنده تا 48 ساعت به صورت نبض دار مرا درگیر درد کرد فقط برای اینکه این بار هم که نه را گفتم دوراز جان شما مثل .... پشیمان شدم . ( البته اگر دلایلم را برایتان بگویم حتما حق را به من می دهید اما این باعث نمی شود که من آرام شوم . )

بیربط نوشت :

با خواهرم توی پیاده رو می رویم . خانمی با بچه سه چهارساله اش جلوتر از ما می روند .

مادر  : عزیزم الان که فکرشو می کنم می بینم تبلت برات بهتره کاربردش بیشتره !!!!!!!!!!!

خواهرم :

من : خو راست می گه بچه حتما گفته لپ تاب مادره می گه تبلت بهتره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 1393/03/05 ] [ 23:46 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
از هر دری سخنی .............
شنیدم پنجشنبه دفاتر رو تحویل داده و تمام. دعا دعا کردم حداقل مدتی گذرم اونور نیفته.

جمعه شب خواهرم زنگ زد یه کار بانکی دارم فردا میری برام انجامش بدی ؟ چی بگم  . بگم نه؟ گفتم باشه . از صبح که بیدار شدم کلی خودمو سرزنش کردم : یعنی چی ؟ این لوس بازیای چیه ؟ ساعت 10 رفتم بانک . در رو که باز کردم رومو کردم سمت راست که دیوار بود . سمت چپ میز رئیس بود . شماره گرفتم و نشستم . یه دفه چونه ام شروع کردن لرزیدن گفتم ای درد این همه یاسین خوندم . شمارم رو که صدا کردن رفتم کارمو انجام دادم زدم بیرون پشت در وایسادم نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم . بغضه پایین رفته بود و زندگی جریان داشت . هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

باید دلبسته باشی تا بفهمی چه می گویم و گرنه درک احساسم برایت مسخره آور است.

                                   ******************

  نام عکس : غبارشویی

هوشمندهوشمند

                                           ******************

  نام عکس : پس از باران

 آنقدر بیدریغ شبها روبروی پنجره اتاق عطرافشانی می کند که شرمنده اش می شویم و مدهوشش

هوشمند

 

 در ادامه ....


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/02/29 ] [ 9:56 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
دهه شصتیای یادتونه؟


دهه شصتیای یادتونه ؟

یادتونه؟ اون موقع وقتی زنگ در حیاط رو می زدن بدونه اینکه کسی بخواد تذکر بده می پریدیم تو حیاط تا اون سر حیاط می دویدیم و در رو باز می کردیم . یادتونه باز کردن در حیاط ممکن بود تا ده بیست بارم در طول روز باشه؟

 یادتونه ؟ وقتی سوار پیکان جوانان می شدیم می خواستیم پیاده شیم بابا می گفت شیشه رو بده بالا . ما هم می افتادیم جون بالابر شیشه ماشین که یه دستگیره بود که باید حول محوری می چرخوندیم تا شیشه که بالا می رفت عرق ماهم در میومد 

یادتونه ؟ شماره تلفن فامیل رو که تو تهران بود می خواستیم بگیریم انگشتامون ورم می کرد اینقد تو حلقه های شماره گیر می چرخید . 

یادتونه ؟ تلویزیونهای شاب لورنس و شارپ قدیمی رو به محض اینکه برفکی می شد بدون اینکه که کنترل بچه کوچیک خونه رو بزنن می پرید جلو نلویزیون با مشتای کوچیکش اینقد می کوبید تو سر تی وی بیچاره که تصویر میومد . 

یادتونه ؟ کارا بین بچه ها تقسیم می شد ؟ شستن ظرفا جاروکردن حیاط دستمال کشیدن ایوون نوبتی بود بدون هیچ بحثی . خستگی مریضی امتحان مهمانی در هیچ تبصره ای نبود مگه با جبران ( یادتونه تریپ اوشین می گرفتیم دستمال سر می بستیم رو دو زانو موزاییک می سابیدیم) 

یادتونه ؟ جارو رشتیا چقد فرشا رو تمیز و براق می کردن ؟ چه گردو خاکی به هوا می رفت؟ چه بویی بلند می شد از جاروی نمدار و فرش دستباف؟

یادتونه ؟ پنکه سه پره ها رو یادتونه (این اواخر که خیلی پیشرفت کرده بود پره هاش شده بود چهار تا ) سر ظهر که روشنش می کردیم چه کیفی داشت 

یادتونه؟ تشک پنبه ایا رو با چه مصیبتی پهن می کردیم با چه مصیبتی جمع می کردیم . 

یادتونه ؟ وقتی میرفتیم مسافرت ما همیشه رو پا بودیم تا این اواخر که ازدواج کردیم ؟ چون مامان بزرگ بود عمو بود ... 

حتما خیلی چیزا یاد شما هست که یاد من نیست . هر چی بود خوب یا بد ما مسوولیت پذیر بار اومدیم . پای اشتباهاتمون وایسادیم . برای بدست آوردن هر چی خواستیم هر چقدر کوچیک زحمت کشیدیم . الانم شکرگزار داشته ها و نداشته هامونیم .

                                                                                   خدایا شکرت

[ شنبه 1393/02/20 ] [ 17:38 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
دلم می سوزد.........
سرکوچه اعلامیه جدیدی توجهم را جلب می کند . پسرکی با موهای بلوند تابدار مژه های فر و بلند و ابروهای پر پشت به من نگاه می کند و لبخند می زند . چه نگاه آشنایی . اعلامیه روی در حیاط همسایه  روبروی خانه مان هم چسبانده شده . 

                                       ****************

از پنجره به حیاطشان نگاه می کنم. حیاط انگار مرده است نه لباسی روی بند نه کفشی جلوی در و نه ماشینی زیر سایبان . هیچکس نیست همه رفته اند برای مشایعت 

                                     ***************

چند باری او را اوی کوچه دیده بودم . بسیار لاغر بود نه مویی بر سرش نه مژه ای روی پلکهایش و نه ابرویی و نه حتی نگاهی به اطرافش . از کنار راه می رفت و بسیار آهسته .خسته به نظر می رسید ولی نه آنقدر که دل کنده باشد . 

                                 ****************

از پنجره به حیاطشان نگاه می کنم روی بند لباسهای سیاه پهن شده پرشیای سفید زیر سایبان خوابیده جلو در چند جفت کفش پخش و پلاست . همه برگشته اند اما نه همه ی همه کسی در جایی مانده . نیامده .

 چقدر دلم می سوزد.

                                      


                           



[ جمعه 1393/02/12 ] [ 23:55 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
حاشیه های روز مادر......
من روز مادر رو دوست داشتم از همون قدیم قدیما . وقتی پولای قلکمونو جمع می کردیم می سپردیم به خواهر بزرگه . اونم می رفت خیابون بایه بلوز مارک دنیس یا روسری کشمیر یا کفش پاشنه بلند یا کیف ورنی برمی گشت . تو اتاق تهی با عجله کادو می کردیم و می دادیم به مامان . اون موقع روز مادر تو آذر ماه بود اگه اشتباه نکنم 25 ام. اون موقع روز زن نبود . عنوان روز زن رو دوس ندارم . دست خودم نیست . ولی روز مادر رو خیییییلی. در هر صورت روزتون مبارک

 

فقط مامانا ادامه مطلب رو بخوونن



ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/02/01 ] [ 16:18 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
روزی بدون عذاب وجدان ..........

بعد از عید تیریپ خانمای مرفه بی درد برداشته بودم تا این حد که دخترک که به مدرسه می رفت . آروم می خزیدم زیر لحافو تا ساعت 9 لالا. از جاییکه تقریبا مال این حرفا نیستم و میزان ... خونم بالاس طول روز عجیب عذاب وجدان داشتم که داری ول می گردی هان . در راستای عذاب وجدان خواب بعد از ساعت 7/30صبح . امروز طبق قرار با خواهر یوگایی رفتیم پیاده روی من پیشنهاد دادم بریم پارک بانوان و همسفر پذیرفت . راهی پارک شدیم . خانما دسته دسته مث بچه مدرسه ایها روونه پارک بودن . داخل پارک شروع کردیم به پیاده روی تند . آقا ! از روبرومون  انواع و اقسام جثه ها البته بیشتر فربه مشغول دویدن وکالری سوزوندن بودن . قیافه بعضیا به قدری جدی بود که انگار داشتن برا بازیای جام جهانی خودشونو آماده می کردن . مورد داشتیم طرف سر راه پنج تا بربری خریده بود آورده بود  همینطور که می رفت یه تیکه نون می خورد خلاصه در این پیاده روی صبحگاهی رفیق گرمابه و گلستانمو دیدم اینقد دلمون حرفای خاله زنکی می خواست ولی جاش نبود چون آهنگ تند ایروبیک از بلندگو پخش شد و خانها چون پرندگان سبکبال به طرف مرکز پارک رفتن و کمرا رفت رو قر. خلاصه خانما رو با آهنگ ایروبیک گذاشتیم و از پارک بیرون آومدیم سرکوچه از خواهرم جدا شدم رفتم نون خریدم اومدم خونه ساعت چند بود ؟ 9 . دخترخانمی صبحانه رو خورده بود خودم تنهایی خوردم و در آشپزخانه مشغول شدم تا ساعت 11 آشپزخونه مث دسته گل شده بود . ظرف شیر رو زدم زیر بغل و راهی شدم  و تو راه دوباره خواهر یوگایی رو دیدم . دعای حدیث کسا نذر داشتیم تویه جلسه قرآن مامانم .شیرمال کم اومده بود داشت می رفت بگیره . مث دهقان فداکار گفتم بسپار به من . تا برسم شیرینی فروشی بلوار اونم با کفش پاشنه تق تقی رسما نشستم به عرق . (کاری که تو پیاده روی تند میسر نشده بود) . شیرینی رو سریع گرفتم . دوباره باسرعت بردم رسوندم به خواهرم تو جلسه . برگشتنی رفتم ظرف شیرمو از خونه مامانم بیارم ( مگه چیه ؟ خوو ما همه مون یه کپه شدیم تو محله. خونه هامون به فاصله دقیقه اس با هم . آخه تز بابامونه اینه : همه باهم در کنارهم  ) نشستم به گپ زدن با سحرجونی تا تقریبا یه ساعت . ینی از کله ملت گذاشته بودیم کار اساسی . بخصوص والدین محترم . بعد ظرف شیر رو برداشتم رفتم شیر خریدم بعدم خونه. تا نهار رو آماده کنم دو ساعت طول کشید . همهشم سرپا . جاتون خالی کوفته قلقلی با چاشنی عصاره سماق .

پای سفره همه خیلی چه چه و به به کردن ولی خودم تقریبا نفهمیدم چی خوردم از بس خسته بودم . کلا یه اخلاقیم که دارم خیلی دوس ندارم وقتم به آشپزی بگذره (ضمن اینکه غذای سالم شعار تو آشپزخونه امه . موادغذایی باید تازه باشه سالم باشه )غذاهایی که خیلی کار می برن اشتهامو می گیرن . کنار سفره ولو شدم . بچه ها با هم گفتن فری کاسه رو بده بذارم زیر سرم .(داستان فری کاسه رو بده در ادامه مطلب )

آقا ساعت 4/30 بیدار شدم . گلاب به روتون اول سرویس بهداشتیو تمیز کردم بعد رفتم دوش گرفتم چای دارچین خوردم آشپزخونه رو سامون دادم و ماشینو با دو فرمون از پارکینگ کشیدم بیرون ( قبلا با ده تا فرمون بود تو پارکینگ با شیب 60 درجه ) تا مانتومو از خیاطی بگیرم

در خیاطی :

 خیاط : جای کمربند اینجا خوبه ؟

من : نه خیلی بالاا بیارین پایینتر . اینجا

خیاط : نه همونجا که گفتم خوبه . تو نمیدونی من خودم می دونم

من : آقا اگه نظر منو می پرسی پس این حرفت چیه .

خیاط : من کار خودمو بلدم . درش بیار فردا بیا ببر

 فردا کمربند در جای اصلیش خواهد بود آیا ؟

بگذریم . از اونجا رفتیم چن جای دیگه کار انجام دادیم تا ساعت 9 . احساس کردم دارم غش می کنم از گرسنگی آخه من اصلا عادت خوردن عصرونه رو ندارم مگه اینکه مهمون باشم یا مهمون داشته باشم و در این صورت شام تعطیل می شه . گاز ماشینو گرفتم به طرف جوجه کبابی . البته بال کباب . وقتی به خونه رسیدم همسر اومده بود و میوه اشم خورده بود . شامو خوردیم . بایه لیوان چای زنجبیلی اومدم به حضورتون که بگم امروز بدون عذاب وجدان گذشت .


 داستان فری و کاسه آبگوشت در ادامه مطلب


 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1393/01/28 ] [ 0:6 ] [ مرضیه باقری ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،